تبلیغات
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نكرد

http://www.minunews.com/uploadcenter/uploads/1417723258.jpg

شاید دل تنگ رفیقانت باشی و عاشق شهادت! اما این روزها نه تنها خاورمیانه که کل جهان روی انگشتان ژنرال قاسم می چرخد و خوب می دانی که زمین با قلب شما می تپد و مستضعفان چشم به راه سپاه اسلام هستند. پس بمان ای خار چشم استکبار، ای علمدار سپاه مهدی و ای سردار رشید اسلام، ای حاج قاسم سلیمانی! در وصف شما همین بس که نه سردار خطاب می شوید و نه دکتر و نه مهندس!! هنوز هم حاج قاسم بچه بسیجی ها هستید... دلم می خواهد به سبک بچه بسیجی های قدیم بگویم: سلام ما را به امام خامنه ای برسان!
خدایا! از عمر ما بکاه و به عمر این کوه بیفزا.... چشم حسود و بخیل و دشمن کور! سلامتی یار امام صلوات...


برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و جهت سلامتی و طول عمر با عزت حضرت امام خامنه ای نثار 14 معصوم 14 صلوات ....


بارانهای بهاری در این روزهای پاییزی گاهی دلهای خزان زده را شاعر می کند و رعد و برقهای حاصل از برخورد توده های گرم و سرد چرت را می پراند و نبود گرده های گل کسالت و خواب را دور می کند و شاید همین فرق پاییز و بهار باشد! ولی تن را گریزی از پوشش بیشتر نیست که شاید اینگونه زمستان را نزدیکتر احساس کند... در آوردن کاپشن های بهاری از داخل کمد هم برای خودش احساس نوستالژیکی دارد آن هم در فصل پاییز! وقتی من هم کاپشن را بیرون کشیدم و هول هولکی به تن کردم تا بروم دم در، دستم را داخل جیبش کردم و نتوانستم شیرینی پیدا کردن پنج هزار تومان را در ته جیبم مخفی کنم! آی چه حالی داد!!!!

گاهی اوقات حالیمان نیست که چه ثروتی در جیبمان، در کمدمان و یا در قلبمان هست و اتفاقات شاید بهمان تکانی بدهد!! و ما هم که مشغله و زمونه گریبانمان را رها نمی کند تا سری به اندوخته هایمان بزنیم... اندوخته هایی که به قلبمان حرارت می دهد...

شهادت امام جواد هم تلنگریست تا حالیمان کند که فصل فصل خزان است و ماه ماه حج نا تمام و روز ... چهل روز مانده به عاشورا...

برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و جهت سلامتی و طول عمر با عزت حضرت امام خامنه ای نثار 14 معصوم 14 صلوات ....
یا علی


ساعت ۸ صبح بود حدودا مهدی تماس گرفت، گفت: محمد بهت زنگ زد؟ گفتم نه. گفت قضیه علی آقایی رو نشنیدی؟ گفتم نه. گفت دیشب همراه خانواده بودن که اون و باباش مردن... سیگنالهای ورودی و خروجی مان ساکت بودند وقتی کل قضیه رو تعریف کرد و گفت باباش وقتی صحنه تصادف پسرش رو دید سکته کرد و زودتر از پسرش مرد و پسر هم رو پای مادر جان داد و . . . اینها شد تلخترین کلماتی که در این چند روز کسی برایم کنار هم میچید. هیچ باورت میشد با کلمات پدر و پسر و مادر بشود چنین جمله ای خلق کرد؟!

پدری که همیشه در خاطرات دلسوز است و در داستانها وقتی پسر خواب است با دستان زبرش دستی به سر پسر می کشد و مادری که همیشه مهربان است و در داستانها ریحان می چیند و قصه تعریف می کند و پسری که همیشه امید پدر و مادر است... واقعا کلمات زیبایی هستند...

گفتند می برندشان تبریز - زادگاهشان- دفنشان کنند. از پدر و پسر، مادر ماند. خدا صبرش دهد.

شادی روحشان صلوات...

 

لا یوم کیومک یا اباعبدالله....


ساعت 6:30 صبح حدود تقاطع خیابان جمهوری اسلامی با ولیعصر (عج) قرار داشتم... تا دیروقت بیدار بودم (دیروقت که چه عرض کنم، دم سحر) صبح خواب موندم و ساعت 6:25 طرف قرار تماس گرفت که رسیده است و ما ماندیم و شرمندگی از بدقولی و ....
.
.
ککمان هم نگزید از قرار مهمتری که کنسل کردیم و طرف قرار بزرگتری که شرمنده اش نشدیم! کلی هم منت سرش میگذاریم که قضایش را می خوانیم!! نماز ای نجوای غریب من با خدا!! دلم میخواهد بدانم وقتی به نماز ایستاده ام، خدا دقیقا چه لعنی را نثارم می کند..... الهی العفو




از برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و جهت سلامتی و طول عمر با عزت حضرت امام خامنه ای نثار 14 معصوم 14 صلوات ....
یا علی


تو ایستگاه اتوبوس تو خیابون ولی عصر منتظر بی آر تی بودم که به پبرمرد با یه عصا و یه ساک دستی سفید آروم آروم اومد و نشست پیش من... هنوز جاش گرم نشده بود که شروع کرد به غر زدن که چرا ایتقد فاصله ایستگاه ها از هم دوره... اتوبوس رسید و ایشون نشستن و ما هم سرپا کنار ایشون بودیم بعد از دو ایستگاه گفت: چه خبره هر دقیقه ترمز می زنه!!

وصف زندگی ماست که مجبوریم دنیا رو از یه دریچه چند سانتی ببینیم و با هوای نفس تفسیر کنیم و به هیچ صراطی هم مستقیم نشیم...

 

خدایا! آزادمان کن!

از برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و جهت سلامتی و طول عمر با عزت حضرت امام خامنه ای نثار 14 معصوم 14 صلوات ....
یا علی