تبلیغات
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نكرد

یکی از دوستان تقریبا رادیکالی حدود پنج یا شش سال پیش ملتزم بود و می گفت : "نماز را باید اول وقت خواند، اگر اول وقت نخواندی دیگر نخوان!"
چند روز پیش دیدمش... اذان گفتند نماز اول وقت نخواند!!

در بین این خدایان خدایی هم هست که "رب الارباب" است و می گوید من می خواهم به شما آسان بگیرم، لطفا خودتان سختش نکنید!! (این لطفا از دهان حقیر است)






از برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و جهت سلاكتی و طول عمر با عزت حضرت امام خامنه ای 14 صلوات ....





در كمال تاسف و تاثر باخبر شدیم مادر بزرگوار یكی از دوستان عزیز بعد از گذراندن یك دوره سخت و طولانی دارفانی را بدرود گفتند. از خدای متعال علو درجات را برای این مادر مكرمه و صبر برای بازماندگانشان مخصوصا دوست بزرگوارمان  جناب س.م.ت (جناب خیبر شكن) خواستاریم و انشاالله مهمان بی بی دو عالم (سلام الله علیها) گردند. جهت شادی روح آن بزرگوار فاتحه ای همراه با صلوات قرائت بفرمایید...










در جنگ نور و ظلمت آخر الزمان قطعا برآورد تسلیحات دشمن از امور مقدماتی حتی قبل از نبرد است و این امر حین جنگ و بعد از جنگ و در زمان صلح یا آتش بس نیز ادامه دارد و از آنطرف برنامه ریزی می شود تا اطلاعات نظامی خودی به صورت طبقه بندی شده جهت ایجاد رعب و وحشت و نمایش امنیت در ویترین قرار گیرد و یا به صورت اسلحه سری مخفی بماند. این بخشی از عقلانیت نظامیست که در تمام دنیا رعایت می شود و خدا را شکر ما نیز امروز در این زمینه با انجام انواع و اقسام مانورهای داخل و برون مرزی بخشی از اقتدار قوای اسلام را به رخ جهانیان کشیده و انشاالله میکشیم.
واما سلاح اصلی ما در هر زمان سلاحیست که بعضی اوقات مسئولین ما آن را لو می دهند و وسوسه مقدسی در دل ما جهت فتح تمامی قله های دنیا و برافراشتن پرچم توحید ایجاد می کنند. سلاحی که وقتی از آن نام برده می شود، فرمانده داد می زند: بدون توجه به کثرت دشمن سلاح دشمن!! یعنی آنقدر قویست که فرقی نمی کند چه کسی با چه قوایی در مقابل آن قرار گرفته است! قدرتی دارد که حتی یک رزمنده از نظر ظاهری بی درجه می نویسد: به دهان کارتر می زنیم! و دیگری می گوید ما چتربازان شان را در هوا میزنیم و دیگری می گوید ....
خان دایی، یک گلاب گیر باصفای کاشانیست، گل می چیند و در دیگ میگذارد، آب اضافه می کند، زیرش را روشن می کند و رد تبخیر را دنبال می کند و سیر گلاب گیری را تکمیل می کند تا لقمه حلال سر سفره اش بیاورد. پسرش محمد هم در قم طلبه بود، نامه می نویسد که پدر من عازم سفرم. پدرش میگوید نگرانت هستم، کجا؟! جواب می دهد شما پنج فرزند دارید، باید خمس فرزندانتان را بدهید، ختم آقا محمد بود که خان دایی میبیند مهمانها یکی یکی خارج می شوند، بعد از رفتن مهمانها متوجه می شود تشییع پیکر شهید است، می رود شرکت کند می بیند پیکر دامادش سید جواد را آورده اند. موقع حرف زدن چشمانش سرخ است ولی با خنده دوباره به قاب عکس رنگ و رو رفته ای که بجز محمد و سید جواد عکس دو نفر دیگر هم درون آن است اشاره می کند و سینه ستبر می کند و دو پسر شهید دیگرش را هم معرفی می کند. هر چه این پیرمرد گلاب گیر سرخ و برافروخته بود آن قاب عکس بی رنگ و مات بود، پیرمرد توپش پر بود و کیفش کوک! سخنگوی رسمی چهار شهید که وقتی نام آنها را به زبان می آورد دنیا از سنگینی هیبت او می لرزد، نه پدر سه شهید که انگار سخنگوی وزارت امور خارجه است و رفته پشت تریبون وزارت خارجه و نقشه دنیا هم پشت سر که چه عرض کنم، زیر پایش و فریاد می زند: ما هر چی داریم از اسلام داریم و هر چه داریم فدای ولایت است و تا ما زنده ایم به اسلام آسیبی نمی رسد و هیچ کس هیچ غلطی نمی تواند بکند، آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکندو... اینجا که می رسد صدایش می لرزد نه از ترس، نعوذ بالله! بلکه از بغض! از آن بغضهایی که حاضر است آدم جانش را برای آن بدهد. از آن بغض هایی که امام گفت بغض انقلابی! از آن بغض هایی که چهار ستون کاخ سفید و صاحبانش را می لرزاند و انشاالله به زودی فرو خواهد ریخت. و این سلاح حزب الله است! یکی ببیند میگوید این پیرمرد چه طور از داخل یک روستا می تواند جلو هجمه دشمنان اسلام را بگیرد؟! این با عقلانیت جنگ جور در نمی آید و این نقطه اوج قدرت سلاح ایمان است! حسین جان! چه کرده ای با محبانت؟! یکی نیست بگوید پیرمرد، تو باید از نظام طلب داشته باشی! مگر چیزی هم برایت باقی مانده تا فدا کنی؟! این جملات برای نوجوان ۱۳ ، ۱۴ ساله ای نیست که فریب خورده باشد و سبک و بی مغز حرف بزند، جملات پیرمرد با نشاطیست که در این راه استخوان خورد کرده، در این راه جوان داده و در این راه مو سفید کرده است. این جملات مال یک انسان نظامی یا دیپلمات نیست که تحصیل مربوطه داشته باشد و همه جوانب دنیا را در نظر بگیرد و حرف بزند، جملات یک روستایی است با یک کلاه مشهدی. این جملات بر آمده از روحیه خشونت طلب یا خشک یک افسر فرمانده ارتش نیست، جملات یک پیرمردیست که عمرش را با گل و گلاب و ظریف ترین کارها گذرانده است. وقابل توجه که این پیرمردها به اندازه کافی صبور هستند و می دانند که کی باید گل را بچینند و کی وقت گلابش است و کار بلد هستند، هزینه اش را هم می پردازند و انشاءالله در زمان حیات مادی این عزیزان، راه پسرانشان به فتح كامل برسد و پرچم لااله الا الله در سراسر دنیا برفراشته شود.


از برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و جهت سلاكتی و طول عمر با عزت حضرت امام خامنه ای 14 صلوات ....





بعضی وقتاها که باری از روی دوشت برداشته می شود، نفس راحتی میکشی و زیر لب میگویی: آخیش راحت شدم! هر چه این بار سنگین تر، آخیش آن طولانی تر، هر چه سخت تر، تشدید روی یای آخیش بیشتر! این می شود صفت حمالی ما که کم و زیاد دارد ولی سوخت و سوز نه! این صفت حمالی تا آنجا پیش می رود که وقتی به یک صندلی رسیدی می نشینی و نمیخواهی بلند شوی، وای از آن روزی که این صندلی پشت میزی باشد، و وای تر از آن روزی که میزت یک میز چوبی دو کیلومتر در سه کیلومتر باشد!! دیگر وقتی بهت بگویند حمال میخواهی چشم و چالشان را در بیآوری! وقتی نشستی دیگر برخاستن هم سخت می شود... برای همین حمالها کمتر روی صندلی می نشینند، تا از شغلشان باز نمانند...
این روزها هم باری از روی دوش ما برداشته شد ولی نه تنها آخیش نمی توانیم بگوییم، دلمان هم برای آن بار تنگ میشود! نه خود بار! بیشتر برای صاحب بار دلمان تنگ میشود... اصلا این حمالی با سایر حمالی ها فرق میکند... تا الان ندیده ام یکی بعد از یک دهه پخت محرم بگوید، آخیش راحت شدیم... بیشتر دیده ام هر کس یک گوشه دیگ را میگیرد و به انباری می برد و در همان انباری میزند بغل و گریه می کند ... . دلش برای دیگ تنگ نشده... صاحب کار اسیرش کرده... خلاصه این خانواده هر جا باشند، تو بدان که معادلات جهان را بهم میریزند ... . تلخیش شرین میشود، خنده اش گریه می شود، مصیبتش انسان را بوجد می آورد، عتابش لذت بخش است، کرامتش اشک آدم را در میآورد... اصلا همه اش بلدند اشک آدم را در بیآورند ... . وهیچ کس جز گریه کن نمی فهمد این اشک از کجاست ... . از مصیبت است، از شادیست، از کرم است، از عتاب است ... . بعضی وقتها خود گریه کن هم نمی داند! فقط می دانیم در دستگاه این شیرین دهنان هر چه باشد لذت دارد و آخرش هم اشکت را در میآورند! این اواخر هم که بار از دوش ما برداشته اند، نه تنها شانه مان سبک نشده، بلکه سینه مان هم سنگین شده! میترسیم حالا که بار نداریم، صاحبمان هم افسارمان رها کند و بندازد پشتمان و ما هم که ... . صاف میرویم به چریدن!!! ما میخواهیم مشغول باشیم با تو! بما امرالله میخواهیم اشتغال داشته باشیم! دلمان بار میخواهد، دلمان حمالی میخواهد... حسین جان... حمالی تو شغل شریفیست شاکرم! زیاده بفرما!


بعضی وقتها خواب بعد از نماز صبح میچسبد! میخواهی آزاد از همه مستحبات، خودت را رها کنی حتی از دعای ندبه و رفتن بر سر مزار آن چند شهید گمنام که در توهمت آنان را با نام صدا می زنی. و می خواهی صبح روز جمعه رخت خواب بر تن کنی و پتوی غفلت روی سرت بکشی و جهت رفع تکلیف آهسته در آن خفای کسالت با مولایت نجوا کنی که امام زمان به یادت بودم، به یادم باش!! ولی مگر جیک و جیک گنجشکان آن هم در اردی بهشت میگذارد گوشت هم همچون سایر اعضا غافل شود؟ چشم را می شود بست بر همه ی وجودی که تو را در برگفته است و تن را می توان پوشاند از نسیم مسیحایی سحر و صبح، زیپ دهان را هم می توان کشید و دم نزد! میتوان فریاد هم نزد از مصیبت ... ولی گوش را هر کاری کنی باز میشنود صدای سحرخیزان را. حتی اگر در هر گوش یک بسته پنبه فرو کنی، صدای زیر گنجشک از آن رد می شود... روح ما هم انگار دنبال بهانه است تا حال جسممان را بگیرد، همین صدای زیری که گوش فریبش را میخورد، علتی میشود بر باز شدن چشم و گشوده شدن دهان و حتی زنده شدن انگشتان تا این سطور را به یادگار بگذارد، و کندن لباس ازتن.. رسول اکرم فرمود تنت را از نسیم و باران بهار نپوشان... چه نسیمی، چه بارانی، چه بهاری... چه بهاری؟! روح من هم چون جسمم طالب بهار شده است، طالب نسیم بهار است... طالب باران است... طالب بهار است... گیریم تنم را با صدای این گنجشکها فریفتم به نسیم بهاری و صورتم را با اشکانم فریفتم به باران بهاری... اما با کدامین تشبیه دلم را به بهار بفریبم... دلم نبودن بهار را میفهمد، دلم غیبت خودش در بهار را می فهمد و چه سخت است که بدانی بهاری هست و تو در پستوی اتاقت زیر خرمن ها حجاب خزان و بوران، تسبیح می اندازی و برای حضور بهارت صلوات می فرستی. و چه سخت است بعد از گذشت بیش از دو دهه از زندگی هنوز بهار را ندیده باشی و در غفلت چشمانت، قربان چشم و ابرویش بروی. و چه سخت است خودت غرق در بلا باشی و عادات و رذالتها وجودت را انبانه ای از گناه کرده باشد و زیرلب نذر کنی برای اینکه گزندی به چشمان بهارت نرسد ... . در این تفکراتی که خواب دوباره وجودت را فرا میگیرد. مثل این بیست و اندی سال. و تو نمی دانی چه کنی... بروی کربلا یا نجف... بروی سرداب سامرا یا بروی سردخانه بحرین... صبح جمعه که نه! هر روزت را در این حیرانی روح و جسم میچرخی... روحی که از اوست و جسمی که از فاضل طینت اوست... همه که از یک شهرند، این سرگردانی از کجا آمده است... و این حیرانی هر روز عمیق تر میشود که ما را با دنیا چه کار است! ما را با غیر الله چه کار است؟! که صبح و شاممان را تسخیر کرده است. نه اینکه دنیا غیر خداست، نه! تعلقاتش اسیرت کرده... این تعلقات هم که از اوست... و تو به همین میگویی سرگردانی... سرگردانی در خودت، حیرانی در خدایت... ولی اینها هیچ کدام سرگردانی نیست... سرگردان کسی بود که پیکر فرزند شهیدش را در دست گرفته بود و چند قدم به سمت خیمه می رفت و باز می گشت و آخر سرگرداند و از پشت خیمه سر درآورد... حیرانیم آرزوست! و حیرانی عالم از این است... حیرانی یعنی سرگردانی، فرق میکند سرگردانی سری که بر محور گردن میچرخد تا سری که بر محور نیزه بچرخد... سرگردانیم آرزوست! تو در این وادی خوف و رجا سر میچرخانی... و حیرانی از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام... این حیرانی ادامه دارد تا صبح های جمعه که سر میگردانی به سمت کعبه و دستانت پرده سیاه کعبه را محکم میچسبد و خدا را میخوانی که منتقم را برساند... سرمیچرخانی و باز میگردی و میبینی نزدیک ظهر شده است و تو هنوز سرگردانی که چه کنی... نهیبت می زنند که اباعبدالله تکلیف را مشخص کرده است... او در بین آن حیرانی که به سمت خیمه می رفت و باز میگشت، کاری کرد تا کسی دیگر کاسه چه کنم، چه کنم دستش نگیرد! و تو از فاصله ۱۴ قرنی، دستت را به سمت کربلا بلند می کنی و چشم و گوش و زبان و دهانت در هم می آویزندو میگویی "لک لبیک حسین" ... . و این همان ندای لبیک به امام زمان است.
.
.
از برای تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و سلامتی و طول عمر امام خامنه ای ۱۴ صلوات






همه پیوندها