بعضی وقتها خواب بعد از نماز صبح میچسبد! میخواهی آزاد از همه مستحبات، خودت را رها کنی حتی از دعای ندبه و رفتن بر سر مزار آن چند شهید گمنام که در توهمت آنان را با نام صدا می زنی. و می خواهی صبح روز جمعه رخت خواب بر تن کنی و پتوی غفلت روی سرت بکشی و جهت رفع تکلیف آهسته در آن خفای کسالت با مولایت نجوا کنی که امام زمان به یادت بودم، به یادم باش!! ولی مگر جیک و جیک گنجشکان آن هم در اردی بهشت میگذارد گوشت هم همچون سایر اعضا غافل شود؟ چشم را می شود بست بر همه ی وجودی که تو را در برگفته است و تن را می توان پوشاند از نسیم مسیحایی سحر و صبح، زیپ دهان را هم می توان کشید و دم نزد! میتوان فریاد هم نزد از مصیبت ... ولی گوش را هر کاری کنی باز میشنود صدای سحرخیزان را. حتی اگر در هر گوش یک بسته پنبه فرو کنی، صدای زیر گنجشک از آن رد می شود... روح ما هم انگار دنبال بهانه است تا حال جسممان را بگیرد، همین صدای زیری که گوش فریبش را میخورد، علتی میشود بر باز شدن چشم و گشوده شدن دهان و حتی زنده شدن انگشتان تا این سطور را به یادگار بگذارد، و کندن لباس ازتن.. رسول اکرم فرمود تنت را از نسیم و باران بهار نپوشان... چه نسیمی، چه بارانی، چه بهاری... چه بهاری؟! روح من هم چون جسمم طالب بهار شده است، طالب نسیم بهار است... طالب باران است... طالب بهار است... گیریم تنم را با صدای این گنجشکها فریفتم به نسیم بهاری و صورتم را با اشکانم فریفتم به باران بهاری... اما با کدامین تشبیه دلم را به بهار بفریبم... دلم نبودن بهار را میفهمد، دلم غیبت خودش در بهار را می فهمد و چه سخت است که بدانی بهاری هست و تو در پستوی اتاقت زیر خرمن ها حجاب خزان و بوران، تسبیح می اندازی و برای حضور بهارت صلوات می فرستی. و چه سخت است بعد از گذشت بیش از دو دهه از زندگی هنوز بهار را ندیده باشی و در غفلت چشمانت، قربان چشم و ابرویش بروی. و چه سخت است خودت غرق در بلا باشی و عادات و رذالتها وجودت را انبانه ای از گناه کرده باشد و زیرلب نذر کنی برای اینکه گزندی به چشمان بهارت نرسد ... . در این تفکراتی که خواب دوباره وجودت را فرا میگیرد. مثل این بیست و اندی سال. و تو نمی دانی چه کنی... بروی کربلا یا نجف... بروی سرداب سامرا یا بروی سردخانه بحرین... صبح جمعه که نه! هر روزت را در این حیرانی روح و جسم میچرخی... روحی که از اوست و جسمی که از فاضل طینت اوست... همه که از یک شهرند، این سرگردانی از کجا آمده است... و این حیرانی هر روز عمیق تر میشود که ما را با دنیا چه کار است! ما را با غیر الله چه کار است؟! که صبح و شاممان را تسخیر کرده است. نه اینکه دنیا غیر خداست، نه! تعلقاتش اسیرت کرده... این تعلقات هم که از اوست... و تو به همین میگویی سرگردانی... سرگردانی در خودت، حیرانی در خدایت... ولی اینها هیچ کدام سرگردانی نیست... سرگردان کسی بود که پیکر فرزند شهیدش را در دست گرفته بود و چند قدم به سمت خیمه می رفت و باز می گشت و آخر سرگرداند و از پشت خیمه سر درآورد... حیرانیم آرزوست! و حیرانی عالم از این است... حیرانی یعنی سرگردانی، فرق میکند سرگردانی سری که بر محور گردن میچرخد تا سری که بر محور نیزه بچرخد... سرگردانیم آرزوست! تو در این وادی خوف و رجا سر میچرخانی... و حیرانی از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام... این حیرانی ادامه دارد تا صبح های جمعه که سر میگردانی به سمت کعبه و دستانت پرده سیاه کعبه را محکم میچسبد و خدا را میخوانی که منتقم را برساند... سرمیچرخانی و باز میگردی و میبینی نزدیک ظهر شده است و تو هنوز سرگردانی که چه کنی... نهیبت می زنند که اباعبدالله تکلیف را مشخص کرده است... او در بین آن حیرانی که به سمت خیمه می رفت و باز میگشت، کاری کرد تا کسی دیگر کاسه چه کنم، چه کنم دستش نگیرد! و تو از فاصله ۱۴ قرنی، دستت را به سمت کربلا بلند می کنی و چشم و گوش و زبان و دهانت در هم می آویزندو میگویی "لک لبیک حسین" ... . و این همان ندای لبیک به امام زمان است.
.
.
از برای تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و سلامتی و طول عمر امام خامنه ای ۱۴ صلوات