بعضی وقتاها که باری از روی دوشت برداشته می شود، نفس راحتی میکشی و زیر لب میگویی: آخیش راحت شدم! هر چه این بار سنگین تر، آخیش آن طولانی تر، هر چه سخت تر، تشدید روی یای آخیش بیشتر! این می شود صفت حمالی ما که کم و زیاد دارد ولی سوخت و سوز نه! این صفت حمالی تا آنجا پیش می رود که وقتی به یک صندلی رسیدی می نشینی و نمیخواهی بلند شوی، وای از آن روزی که این صندلی پشت میزی باشد، و وای تر از آن روزی که میزت یک میز چوبی دو کیلومتر در سه کیلومتر باشد!! دیگر وقتی بهت بگویند حمال میخواهی چشم و چالشان را در بیآوری! وقتی نشستی دیگر برخاستن هم سخت می شود... برای همین حمالها کمتر روی صندلی می نشینند، تا از شغلشان باز نمانند...
این روزها هم باری از روی دوش ما برداشته شد ولی نه تنها آخیش نمی توانیم بگوییم، دلمان هم برای آن بار تنگ میشود! نه خود بار! بیشتر برای صاحب بار دلمان تنگ میشود... اصلا این حمالی با سایر حمالی ها فرق میکند... تا الان ندیده ام یکی بعد از یک دهه پخت محرم بگوید، آخیش راحت شدیم... بیشتر دیده ام هر کس یک گوشه دیگ را میگیرد و به انباری می برد و در همان انباری میزند بغل و گریه می کند ... . دلش برای دیگ تنگ نشده... صاحب کار اسیرش کرده... خلاصه این خانواده هر جا باشند، تو بدان که معادلات جهان را بهم میریزند ... . تلخیش شرین میشود، خنده اش گریه می شود، مصیبتش انسان را بوجد می آورد، عتابش لذت بخش است، کرامتش اشک آدم را در میآورد... اصلا همه اش بلدند اشک آدم را در بیآورند ... . وهیچ کس جز گریه کن نمی فهمد این اشک از کجاست ... . از مصیبت است، از شادیست، از کرم است، از عتاب است ... . بعضی وقتها خود گریه کن هم نمی داند! فقط می دانیم در دستگاه این شیرین دهنان هر چه باشد لذت دارد و آخرش هم اشکت را در میآورند! این اواخر هم که بار از دوش ما برداشته اند، نه تنها شانه مان سبک نشده، بلکه سینه مان هم سنگین شده! میترسیم حالا که بار نداریم، صاحبمان هم افسارمان رها کند و بندازد پشتمان و ما هم که ... . صاف میرویم به چریدن!!! ما میخواهیم مشغول باشیم با تو! بما امرالله میخواهیم اشتغال داشته باشیم! دلمان بار میخواهد، دلمان حمالی میخواهد... حسین جان... حمالی تو شغل شریفیست شاکرم! زیاده بفرما!