از دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران آمدیم بیرون. معمولا واسه پارک ماشین وسواس ندارم، اولین جای خالی که پیدا کنم پارک می کنم!! مملکت خودمان است دیگر!!! روبروی درب غربی دانشکده جلوی ایستگاه اتوبوس پارک کرده بودم، دوست چند ساله ای که همراه بود گفت "خوب جرثقیل باهات کار نداره ها" ما هم گفتیم مملکت امیرالمومنین است! دزد به ما نمی زند چه برسد به پلیس!!". ماشین سرجایش بود، آمدم درب ماشین را باز کنم که دیدم در هم باز است! گفتم داری مملکت را! همین که نشستم متوجه شدم کیفم نیست کیف رفیقمان هم نبود، در داشبورد هم باز بود و برگشتم دیدم لچکی عقب شکسته است و باقی قضایا! این رفیقمان که از محتویات کیف ما با خبر نبود به خاطر کیف خودش ناراحت بود ما هم واسه اینکه از نگرانی درش بیاوریم دو سه تا از موارد مالی موجود در کیف خودم را گفتم تا کمتر غصه کیفش را بخورد، من گفتم میرم دانشکده یکم کار مونده. خونسردی منو که دید گفت به پلیس زنگ بزن اعلام سرقت کن. همین کار را کردم و رفتم و دوستم در ماشین ماند. رفتم داخل دانشکده در راهرو ها همش به این فکر می کردم که نکند مال حرامی وارد زندگی کوچکمان شده یا شبهه ای یا عقاب گناهان است و ... اون خانوم گفت وقت اداری تمومه و برو فردا بیا، ببین کولر رو هم خاموش کردیم!!! ماندیم چه بگوییم، این خاموش کردن کولر واقعا دلیل منطقی بود! ما هم که مثل بقیه فکر می کنیم مردم باید مارا درک کنند انتظار داشتیم با روی باز کارمان انجام شود و یک دلداری هم بهمان بدهند! ولی این توهم نفس هم دردی از ما دوا نکرد. گفتم خانوم . . . من نیومدم که شما به من ساعت اداری را گوشزد کنید... بقیه حرف را خوردم و بر شیطان لعنت فرستادم و به سمت در حرکت کردم. برگشتم عذرخواهی کردم و ایشان لطف کردند و خارج وقت اداری کارمان را انجام دادند.

رفتم بیرون یک موتور پلیس پشت ماشین پارک بود ولی خبری از رفیقمان نبود، گفتم نکند این را هم گرفتند. از سربازی که مراقب موتور خودشان و احتمالا ماشین ما بود پرسیدم که گفت رفتن تو کوچه صهبا! رفیقم دست تکان داد دیدمش و رفتم داخل کوچه. یک پراید نقره ای داخل کوچه بود که شیشه اش شکسته بود و دل و روده اش هم بیرون ریخته شده بود. رفتم جلوتر پشت یک پراید مشکی که دیدم رفیقمون کیف خودش رو داره میگرده و کیف ما رو هم داد دستمان که ببینیم چیزی کم شده یا نه! دیدیم همه چیز سرجایش است... خوشحال شدم و کلی خدا را شکر کردم و . . . .

بعضی جاهاست که آدم ذات خودش را نشان می دهد! بعضی وقتها آدم تازه میفهمد که وضعش چقدر خراب است! این که موقع از دست رفتن، سرخودت را با صبر کلاه بگذاری و حمد را نثار خدا کنی بخاطر مشیتش ولی همین که خدا با پیدا شدن کیفت امتحانت می کند با خوشحالیت قلاده ای که دنیا انداخته است دور گردنت را نشان می دهی و ضعف خودت را اعلام می کنی! امتحان را رد شدیم رد شدنی!!

خدایا! آنقدر وقت نداریم بیفتیم دنبال از سر شروع کردن! تقاضای معرفی به استاد داریم! یا رسول الله ماه شما در حال تمام شدن است و توشه ای برنگرفتیم از شعبان و مگر میشود وقتی کیفمان سوراخ است یا همش دست این و آن است، توشه ای برداریم؟! توشه داریم از گناه و سستی و کسالت. یا رسول الله تا ماه رمضان چیزی نمانده است. چه می شود ما مسلمانان آخر الزمان را هم قبل از ماه مبارک در محضرتان جمع کنید و برایمان از ضیافت الهی بگویید؟ از ماه رمضان که نمی شود گذشت!! ما شعورمان به رجب و شعبان نمی رسد ولی آنقدر می فهمیم که اگر در قدر باران رمضان حل نشویم کارمان سخت می شود و به بیابان عرفات حواله می شود و اگر در سفره عام رزقمان قطع شود، چه سخت است بر سفره خواص غذا گیرت بیاید... یا رسول الله! معرفی به استاد یعنی اینکه شما ما را شفاعت کنید. کیف ما سوراخ است و اگر عملی هم داشته باشیم از آن میفتد. ای رحمت برای هم عالم! ضعفهای ما زیاد است اما رحمت شما بیشتر است. به ما توشه ای عطا کن تا از سوراخهای کیف مان رد نشود. که کرم شما بزرگ تر است از ضعفهای من... تقوایی عنایت کن تا فجورمان را بپوشاند.


از برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت صاحب الزمان و جهت سلامتی و طول عمر با عزت حضرت امام خامنه ای نثار 14 معصوم 14 صلوات ....