ساعت ۸ صبح بود حدودا مهدی تماس گرفت، گفت: محمد بهت زنگ زد؟ گفتم نه. گفت قضیه علی آقایی رو نشنیدی؟ گفتم نه. گفت دیشب همراه خانواده بودن که اون و باباش مردن... سیگنالهای ورودی و خروجی مان ساکت بودند وقتی کل قضیه رو تعریف کرد و گفت باباش وقتی صحنه تصادف پسرش رو دید سکته کرد و زودتر از پسرش مرد و پسر هم رو پای مادر جان داد و . . . اینها شد تلخترین کلماتی که در این چند روز کسی برایم کنار هم میچید. هیچ باورت میشد با کلمات پدر و پسر و مادر بشود چنین جمله ای خلق کرد؟!

پدری که همیشه در خاطرات دلسوز است و در داستانها وقتی پسر خواب است با دستان زبرش دستی به سر پسر می کشد و مادری که همیشه مهربان است و در داستانها ریحان می چیند و قصه تعریف می کند و پسری که همیشه امید پدر و مادر است... واقعا کلمات زیبایی هستند...

گفتند می برندشان تبریز - زادگاهشان- دفنشان کنند. از پدر و پسر، مادر ماند. خدا صبرش دهد.

شادی روحشان صلوات...

 

لا یوم کیومک یا اباعبدالله....