یادش بخیر!

قدیما رو می گم. یادش بخیر بچه بودیم. به قول بزرگتر ها نمی فهمیدیم. ساده بودیم. بازی می كردیم. چه بازی هایی هم می كردیم...

یادش بخیر!! بازی عرفانی(!) داشتیم. اون موقع ها كه از شیطنت خسته می شدیم، یا بابامون یا بزرگترمون دعوامون می كردن و می گفتن ساكت باشین می خوایم بخوابیم. (معمولاً بعد از ناهار). می رفتیم تو اتاق و بازی های كم سر و صدا تر می كردیم. اون موقع تلویزیون كارتون های خوبی هم داشت ولی ما معمولاً ترجیح می دادیم كه خودمون بازیگر باشیم تا بازی دیگران رو تماشا كنیم! (واقعاً چقد فهمیده بودیم!!)

اتل متل توتوله، گاو حسن چه جوره.........

تاب تاب خمیر، شیشه و پنیر،‌ دست كی بالا....

كمی سنمون رفت بالاتر هم شاه دزد وزیر بازی می كردیم.

ولی یه بازی عرفانی داشتیم. دو نفر می نشستیم روبرو هم، یكی می گفت «از من می ترسی یا از خدا؟». ما هم سریع جواب می دادیم « از خدا.» بعد فوت می كرد تو چشممون و تا پلك می زدیم می گفت:‌«‌سوختی!»

الانم خودمون با خودمون بعضی وقت ها از این بازی ها می كنیم(عمداً‌ یا سهواً) و هنوزم می سوزیم! اینجوریاست دیگه!!

البته بعضی وقت ها كه تو فازیم،‌ یا حال مناجات داریم،‌ یا تو هیئتیم و تو حال خودمون نیستیم، یا بعضی وقت ها كه به واسطه ی برخی اعمال از خدا می ترسیم، این بازی را می كنیم و نمی سوزیم! ولی ای كاش این نسوختن ها تا چن دقیقه بعدش هم ادامه داشت.

چی می شد كه همیشه از خدا می ترسیدیم؟!

قال امیرالمومنین:«الا فعملوا فی الرغبة كما تغعلون فی الرهبة»

در رغبت و اشتیاق همون طور عمل كنید كه در هنگام ترس عمل می كنید.

.

.

.

اون بازیه كه بهت گفتم یادت نره! سر هر كاری كه می كنی، بگو!

.

.

.

یا علی.