مخم پكید از بس تو خونه نشستم، این قد سرم تو كتاب بود كه به زور كف و صابون و تلاش و كوشش بسیار موفق به جدا كردن سرم از كتاب شدم. عزیز گفت برم بیرون یه چرخی بزنم تا حالم عوض شه! ما هم كه اخیراً بچه حرف گوش كنی شدم، یه چشم بالا انداختم. ساعتو نگاه كردم یه ساعتی تا اذون مونده بود، گفتم یه سر برم مغازه و برو بچو ببینم و حالم جا بیاد.

لباس پوشیدم و از در خونه رفتم بیرون، بازم طبق معمول دختر بچه ها دم در آپارتمان، از بین نرده ها كش رد كرده بودن و بازی می كردن. من هیچ وقت نتونستم یاد بگیرم كه این دیگه چه جور بازیه و كی تو «كش بازی» می سوزه  و كی برنده می شه؟!! به هر حال ما كه نمی فهمیم این چه بازیه، تصمیم گرفتم الكی زور نزنم و فسفر ها رو  مفت هدر ندم! تا خواستم برگردم، اثر سرب داغ رو رو سینه ام احساس كردم! نا مرد منتظر بود تا برگردم و شلیك كنه. حسین پسر همسایه مونه، كلكسیون اسلحه خودشو كامل كرده، از هر جور سلاحی كه بگی البته تو ابعاد كوچكتر تو كمدش پیدا می شه!! تا الان منو 130 بار، نه این بار شد 131 بار كشته! یه بار ندیدم این بچه تفنگشو كنار بذاره، حتی وقتی تفنگ نداره با دستش شلیك می كنه.

خیلی حسینو  دوست دارم، حسین هم به من یه جورایی وابستگی داره. اگه هیچی هم نباشیم سیبل خوبی واسه نشونه گیریش كه هستیم! حسین الان 4 سالشو پر كرده و رفته تو 5 سال. بچه ای كه باباش و داداش بزرگش نظامی باشن،‌ زیاد نباید تعجب كنی كه تو تولد 3 سالگیش بازی IGI2  رو تا آخر بره!! اگه به من بگن كه حسین قبل از مامان و بابا و یا علی با كلاشینكف زبون باز كرده من تعجب نمی كنم!! حسین به كمتر از سرهنگ راضی نمیشه. فقط كافیه بهش بگی سرباز، علاوه بر به تیربار بستن، چن تا فحش هم بهت میده (البته آقا حسین فعلاً خر و كثافت و بی شعور رو یاد گرفته)

خلاصه با هزار جون كندن كه بود از دست حسین فرار كردم و یه جان پناه واسه خودم پیدا كردم. حسین هم بعد اینكه یه خشاب رو من خالی كرد و از مردنم مطمئن شد، دست از سرم برداشت. همین موقع آخوند مسجدمون مارو دید و از باب نگاه عاقل اندر سفیه یه سری تكون داد و رفت طرف مسجد. بنده خدا حق داشت، از مایی كه تو محل گاو پیشونی سفیدیم این بازی ها بعید بود. منم هر چی می كشم از همین قیافهء غلط اندازم می كشم! همه فك می كنن كه چون كمی ته ریش دارم نباید بازی كنم. یكی هم پیدا نمی شه كه به اینا بگه: بابا! پیامبرش هم هر وقت می دید كه بچه ها دارن بازی می كنن اگه باهاشون بازی نمی كردن،‌ می ایستادن و بازیشونو نگاه می كردن. اینا از پیامبر هم مسلمون ترن!!

منم راه افتادم كه برم مسجد. یه چن دقیقه ای با بچه های سركوچه كه انگار جز تخمه شكستن كار دیگه ای بلد نبودن،‌ گذروندم و واسشون چن تا جك تعریف كردم تا موفق شم به نماز اول وقت برسم. تا در مسجدو باز كردم برای صدو سیو دومین بار داغی سربو رو شقیقه ام احساس كردم. این حسین عین جن می مونه، اصلاً نفهمیدم كه از كدوم طرف اومد كه من ندیدمش. البته حسین هیچ وقت تفنگشو تو مسجد نمیاره و منو با تفنگی كه با دستش درست كرده می كشه.

خلاصه كنم یه نمازی به كمرم زدم و یاد لیست خرید افتادم. رفتم دم مغازه،‌ دیدم مغازه بازه، گفتم آقا درازه ...! (شما دیگه بات ریتمش نخونین، بی جنبه ها!!). بعضی روزا مثل امروز اصلاً اعصاب سر و كله زدن با مغزه دار و نداشتم، خودم میرم پشت دخل هر چی كه می خوام ور می دارم، پولشم می ذارم تو دخل و میام بیرون. حتی بعضی وقتا داغ یه سلام رو هم به سینه اش میذارم.

خریدمو كردمو و داشتم می رفتم خونه كه دیدم دم پله های ساختمون حسین نشسته. منم اومدم تیز بازی در بیارم كه واسه یه بارم كه شده از دستش فرار كنم. ولی این بار حسین حواسش به من نبود، جلو تر كه رفتم دیدم یه لواشك از این گنده ها كه 3،4 برابر كله اش بود،گرفته دستش و داره با هاش كلنجار میره. نزدیكتر كه رفتم دیدم لواشكو با پلاستیك روش می خوره!

گفتم: این چیه داری می خوری؟

گفت:مگه كوری؟ یواشكه دیگه.

گفتم خوشمزه است؟

گفت: آله! خیلی خومشزه است،دلتم بسوزه.

گفتم: خره! لواشكو كه با مشماش نمی خورن!!

گفت: خر، بی شعور، كثافت. مشما دیگه چیه؟!

لواشكو از دستش گرفتم و پلاستیكشو كندم و دادم بهش. همین كه اولین گازو به لواشك زد، از برق چشماش فهمیدم، تازه مزه ترش لواشك رو زیر دندونش احساس كرده. بدون اینكه تشكر كنه سرشو انداخت پایین و رفت. یهو برگشت ، انگار كه چیزیو یادش رفته باشه. منم فك كردم كه برای اولین بار از دهن حسین تشكر میشنوم. ولی تا خیالم راحت شد كه هنوز سالمه، چون برای صدو سی و سومین بار منو كشت و سر لوله تفنگشم مثل گانگسترا فوت كرد.

رفقا!‌ ما هم مثل حسین خیلی چیزا رو نمی فهمیم، نمی فهمیم كه از چه چیزی باید لذت ببریم، از چی نباید. تو هم عاقل باش و حواست باشه كه لذت كم با مدت كوتاه رو به لذت دائمی نفروشی. مثل بچه ای كه یه گردن بند طلا رو با پفك عوض می كنه. لذت واقعی پیش خداست.