"خدا به حاجی یه دختر داد.تازه زبون باز كرده. اینقدر شیرین و با مزه است كه تو خونه به همدیگه پاس كاریش می كنن. اینقدر دوست داشتنی هست كه زمینش نمی ذارن.

باباش اونو از دست مادرش می گیره بوسش می كنه. محاسن خودش رو رو صورت بچه اش می ذاره و با صدای كودكانه بهش می گه :"بگو یا علی"

كوچولو هم دست به محاسن باباش می كشه و هیچی نمی گه. می خندید. همه از خنده با نمكش خوشحال می شن و بازم دست به دست تو خونه می چرخوننش.

می رسه دست داداشش. داداشش هم از ذوق طفل معصوم رو هی بالا و پایین می ندازه. خیلی بالا پرتش می كرد. نزدیك بود بخوره به سقف كه یهو مادرش از ترس داد زد: علی مواظب باش! بچه ام.

علی هم لب رو لب خواهر كوچولوش گذاشت و گفت: "داداش قربونت بره، خب كمتر بخند تا ما هم ذوق نكنیم"

بعد رسید نوبت اون یكی داداشش. اونم كلی ناز و نوازشش كرد و گفت:"‌بگو یا حسین"

بچه برگشت رو به باباش و گفت:" بابا، بغل"

حاجی دید برادرزاده اش یه گوشه وایستاده و حیا می كنه جلو بیاد. (از وقتی داداش حاجی شهید شد،حاجی همه برادر زاده ها و زن داداشش رو آورده بود پیش خودش) حاجی رفت جلو و بچه رو داد دست برادرزاده اش. انگار كه همه دنیا رو داده باشی به بهش. همچین محكم بغلش كرد تا دید بچه داره از دست می ره. بوسش كرد. با صورتش شكم بچه رو قلقلك می داد، كوچولو هم از خنده نفسش بالا نمیومد. دم گوشش آروم گفت:" دختر عمو جون! تا من هستم نمی ذارم خنده از لبت بیافته".

خلاصه یه دختر بچه خونه رو بهم ریخته بود. باباش آرومش كرد. داد دست مادرش. مادرش هم بغلش كرد و دختر كوچولو آروم خوابش برد."

از خواب كه بیدار شد. دید كه شب شده و همه جا تاریكه. بلند شد دستش رو به دیوار گرفت و كمی راه رفت. ولی هنوز نمی تونست خوب راه بره. نشست یه گوشه و شروع كرد به گریه كردن. اینقد گریه كرد تا باباش اومد. باباش رو در آغوش گرفت و با انگشتهای كوچیكش اینقد موهای بابا رو شونه كرد كه از تمام انگشتاش خون اومد. با گریه به باباش گفت:"‌ یا ابتاه! من ذاالذی ایتمنی علی صغر سنّی"

.

.

لب به لب پدر گذاشت تا بیهوش شد. وقتی به سراغش رفتند...

.

.

.

صلی الله علیكِ‌ یا سیدتنا و مو لاتنا یا حضرت رقیه یا بنت الحسین

.

.

این متن رو چند وقت پیش نوشته بودم و مثل خیلی از مطالبم فعلاً نمی خواستم عمومی اش كنم. ولی از طریق یكی از دوستان كه او هم با واسطه از این بنده خدا مطلع شد، دعوت شدم. حركت خوب و پسندیده ای به نظر اومد و حقیر هم اجابت كردم،‌ان شا الله مورد پسند حق تعالی و حضرت صاحب الزمان قرار بگیرد. و راضی باشند. سوال این بود:« با كدام ‏یك از شهدا یا حماسه سازان عاشورایی انس و الفت بیشتری دارید و به كدامیك ارادت بیشتری می‏ورزید؟...»

.

.

پاسخ به این سوال خیلی سخت است. بین 72 پروانه یكی را انتخاب كنی و از او بگویی. ولی با تمام وجود و با تك تك سلولهای بدنم احساس می كنم كه شمع این 72 پروانه است كه مرا تسخیر كرده است...

 قبله گاه ما بود خال ابروی حسین...

.

.

.

منتظر دل نو شته عزیزان راجعه به این سوال هستیم..

ارمیا    ، جاودانه ها، مهدی ده نمكی، كشكول، مفتی، یولاف، فطرس، سید امیر سینا واقفی

یا علی

.

.

.