امشب بعد از چند وقت كه نمی رسیدم، رفتم مسجد محلمون. اذان اول را گفتن، اذان دوم را هم گفتن، ولی از پیش نمازمون خبری نشد. یه چند دقیقه منتظر شدیم تا همسایه شون گفت كه حاج آقا كسالت داشتن بردنشون دكتر. واسه پیش نمازی به یه بنده خدایی كه من دوستش داشتم تعارف زدن كه قبول نكرد. بعد از ایشون به دو سه نفر دیگه از (مقامات لشكری و كشوری) تعارف زدن. تا اسم فلانی و فلانی اومد، خواستم از جام بلند شم و برم فرادا نماز بخونم، ولی صف اول بودم و ضایع بود كه بلند شم! همین طور تعارف زدن ها ادامه داشت تا اسم یكی اومد كه نه از مقامات بود و نه روحانی و یه آدم عادی بود. تو دلم گفتم: می گن "شهر كه شلوغ می شه غورباقه هفت تیر كش می شه" به همین می گن! تا این از دلم گذشت حالم از خودم بهم خورد.

هر چند سر آخر پشت سر آدمی كه دلم می خواست نماز خوندم. ولی تا آخر نماز داشتم تو دلم به خودم فحش می دادم و گریه می كردم. من برم نمازم رو قضا كنم.

معصوم فرمود: مومن خردمند همواره خودش را از همه پایین تر می داند

.

.

خاك بر سر من كه بعد این همه سال هنوز ایمان ندارم.

.

.

.

یا علی