یكی بود یكی نبود...

.

.

چن روز پیش نزدیكای غروب بود كه داشتم می رفتم خونه، دم در خونه حسین (دوستای قدیمی فك كنم به یاد بیارن) رو دیدم كه با محمد صالح (رفیق همسن حسین) رفتن تو باغچه و گِل بازی می كنن. نشستم یه گوشه و بازی شون رو نگاه می كردم. هر كدوم آروم داشتن رو یه تیكه گل كار می كردن، بعد دو یا سه دقیقه یهو حسین از جاش پرید و گفت: مَمَ ساله(محمد صالحه)، اگه گفتی این چیه كه درست كردم؟! سعی كردم با توجه به فاصله ای كه داشتم قبل از محمد صالح حدس بزنم كه حسین چی درست كرده. هر چی نگاه كردم و چشمم رو تنگ و گشاد كردم، هیچی نفهمیدم. یه تیكه گل رو تصور كنین كه پهنش كرده بود و با انگشت روش سه تا فرو رفتگی ایجاد كرده بود. به هیچی شبیه نبود. یهو محمد صالح گفت: خُب معلومه!! ماشینه دیگه!!!

حسین هم شاد از این اختراعش شروع كرد با مغز رانندگی كردن و با دهن صدای ماشین رو در آوردن. خیلی واسم سنگین بود كه نتونستم تشخیص بدم! آخه، اون تیكه گل،اصلاً شباهت به ماشین نداشت. رفتم جلو راه حسین رو گرفتم بهش گفتم اگه بذاری با ماشینت یه عكس بگیرم، با ماشین می برمت بیرون یه بستنی هم بهت می دم. قبول كرد. وقتی ماشین گلی رو از دستش گرفتم دوباره دل سیر نگاه كردم. یه تیكه گل پهن كه 3 تا فرو رفتگی داشت. به حسین گفتم این كجاش شبیه ماشینه؟!

باور كنید، یه نگاه عاقل اندر سفیه كرد، به وسیله دستش، با اشاره بهم فهموند كه خاك بر سرت!!! گفت: این دو تا گردی لاستیكاشن!!! این یكی هم فرمونشه!!!!! حالا بریم واسم بستنی بخر!

.

.

یاد كارهای به اصطلاح خیر خودم افتادم! كارهایی كه من و اطرفیانم فك می كنیم، درسته! خدا هم یه نگاه به من می كنه، یه نگاه به اعمالم و (نعوذ بالله) خنده اش می گیره! ولی خوبیش اینه كه بازم آخر كاری، با ماشین ما رو می بره و بهمون بستنی می ده!