امروز تو یکی از کوچه های خلوت نسبتاْ شمال شهر تهران داشتم قدم می زدم که متوجه یه دسته گنجشک شدم که وسط کوچه از دارن تند تند روزی شون رو از روی زمین می خورن. به مسیرم ادامه دادم. تا نزدیکشون شدم٬ یهو دسته جمعی از رو زمین بلند شدن و پریدن. کمی ناراحت شدم که اذیتشون کردم (ترسیدم از فردا تو کتاب گنجشکها به عنوان یک دیو زشتکردار از من یاد بشه) ولی دیگه نمی شد کاری کرد. به راهم ادامه دادم هنوز این دیو زشتکردار ده قدم هم دور نشده بود که دیدم دوباره همه برگشتن سر سفره شون!

.

.

تو درمانگاه بودم که دیدم یه بچه ی کوچولو رو دارن میارن که آمپولش بزنن. کل درمانگاه رو گذاشته بود رو سرش. با هزار زور و زحمت آمپولش رو زدن و بچه هنوزم داشت گریه می کرد. انصافاْ هم درد داشت (آمپوله دیگه!!). ولی تا بچه رو دادن دست پرستار٬ پرستار از جیبش یه جغجغه در آورد و بالا سر بچه شروع کرد به تکون دادن٬ و به همین راحتی بچه ساکت شد!

.

.

ما آدم بزرگا چمون شده که که اینقدر دردای دنیا واسمون بزرگ می شن که با بزرگترین خوشی ها٬ اون درد دنیا یا اون کدورت از دلمون پاک نمی شه!!

.

.

کاش هنوز مثل بچگیامون از غم سریع آزاد می شدیم.

.

.

کاش مثل اون گنجشکها اعتقاد داشتیم که روزی دست خداست و برای از دست رفتنشون حرص نمی خوردیم.

.

.

مگه صاحب نداری که حرص می خوری؟! فقط به خاطر اعمال دست و پات شکسته ات از خدا چیزی نخوای!!

.

.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

.

.

.

هنوز این دیو زشتکردار ده قدم هم دور نشده بود که دیدم دوباره همه برگشتن سر سفره شون!