جهت خرید برخی اقلام و تنقلات و ابزار غفلت(!) تشریف بردیم مغازه! دیدیم رفقا در جامهء رذالت جمعند٬ مونده گار شدیم. بعد ۱۵ دقیقه استماع اراجیف حضار و استرداد اماناتی مشابه به حضرات٬ عزم منزل فرمودیم. یهو دیدیم خدا پیکش رو واسمون فرستاده! لی لی کنان داشت زیر لب چیزی می خوند که امت جاهلش رو دید که تلمذ کردن و منتظر وحی حضرت حق اند!!! دوید جلو و سلام کرد. ما هم با آقا حسین سلام و احوالپرسی و خوش بشی کردیم. بعد سر صحبت رو باز کرد و شروع کرد از خاطراتش تعریف کردن. ما هر چه به مغز پر برکت(!) و قلب با فضیلتمون(!) فشار آوردیم که بفهمیم پیام اخلاقی این فیلم چیه٬ چیزی گیرمون نیومد! هر چی بیشتر دقت می کردیم کمتر می فهمیدیم! کمی آقا حسین رو برانداز کردیم٬ دیدیم نه ! خودشه! پیامبر ظاهری هیچ کم و کسری نداره و همه چیزش سر جاشه! بعد یاد متن قبلی خودمون افتادیم( که اشکال از گیرنده است به فرستنده شک نکنید)...

یکی نیست بگه آخه به شما چه که چی تو ذهن من می گذشت؟!!!!

.

.

القصه: کلافه شده بودم. خواستم برم این گیرنده رو تعمیر کنم..

- : خب دیگه٬ با ما کاری نداری؟!

حسین: چی شد؟! همیشه تا چن بار ما رو سوال پیچ نمی کردی تا یه سوژه ای واسه نوشتن پیدا کنی٬ ول کن نبودی! ...

(جهت اطلاع مخاطب محترم٬ شما هنوز در افکار مزخرف حقیر سیر می فرمایید!!!)

.

.

حسین: من رفتم مغازه.

-: چی می خوای بخری؟

حسین: به تو چه؟!! بستنی!!

-: تو که همیشه چیپس و پفک و لواشک می خوردی. حالا چی شده..؟!

حسین: می دونی چیه؟! آخه بابام گفته اینا آشغالن! دیگه نباید از اینا بخوری! اگه بخورم دعوام می کنه.

- : بابات که الان سر کاره. از کجا می خواد بفهمه که تو چی خوردی؟

حسین: منم اول همینجوری فک می کردم. یه روز رفتم چیپس خردیم و خوردم. شب که بابا اومد خونه گفت:« مگه بهت نگفتم که دیگه از این آشغالا نخوری؟ دیگه از فردا بهت پول نمی دم.» بابام خیلی زرنگه! تازشم مامان می گفت همه کلاغا واسه بابا کار می کنن!!!

.

.

آقا حسین این بار حسابی ضربه فنی مون کرد... اصلاْ یادم رفت که باهاش خداحافظی کنم...

.

.

ما چقدر بچه های بدی هستیم٬ کل ۲۴ ساعت شبانه روزمون٬ فقط اراجیف تحویل مخلوقات خدا می دیم( روم نشد بگم خود خدا). محض رضای خدا یک بار هم نمی گیم لا یمکن الفرار من حکومتک.

.

.

یه بزرگِ عزیزِ غریبی تو کتابش اینجوری نوشته: «از سلطنت من همیشه بترس».

.

.

.

یا علی