خوش به حال اونهایی که این چن روز را در پایتخت کشور اسلامی به سر نمی برن. چون اونایی که الان هستن٬ گرما حسابی داره بهشون حال می ده. ما هم که این چن وقت دیگه کم آوردیم گاهی اوقات بی خیال کنترل ترافیک و صرفه جوی در سوخت و آلودگی هوا و استفاده از وسایل نقلیه عمومی اهم از اتوبوس و بی آر تی و مترو و ... می شیم و از هر جا شده وسیله نقلیه جور می کنیم و به صورت تک سرنشین و البته با کولر روشن در سطح شهر به امور مربوط به خودمون رسیدگی می کنیم... (زندگی خودمه هر جور که بخوام در حق دیگران ظلم میکنم!!!)

تو این شرایط استراتژیکی آب و هوا٬ هوس آدم هم شاخ می شن و هر لحظه امر به چیزی می کنند. ما هم که آدم قوی! با هر اشارتی از جناب نفس از راه به در می شویم. از بستنی و معجون گرفته تا آب خوردن(چه از نوع صلواتی چه معدنی) به تمام اوامر حضرت هوا و هوس عمل می کنیم.

یه روز شاد و خرم پشت فرمون در حال سیر به سمت منزل بودیم که یه وانت دیدم پر از هندونه! که هندونه های قرمز به رسم تبلیغ بالای تاج وانت خود نمایی می کردن. لا مسب اون چن تا هندونه قرمز همیشه منو وسوسه می کنن که ... (تو ذهن من چیکار دارین؟!!) خلاصه یه لعنت به شیطون تعارف زدیم و به راهمون ادامه دادیم.... هنوز ۲۰متر نرفته بودم که باز هم خدا امتحانشون گل کرد و ما رو با یک فتنه بزرگتر به نام طالبی تست فرمود.... گاز ماشین رو گرفتم و رفتم چون مطمئن بودم که امتحان بعدی خربزه است! و من خربزه خیلی دوست دارم!

خلاصه رسیدیم به وانت بعدی که خربزه می فروخت٬ ما هم به دلیل اینکه والده امر فرموده بودند٬ زدیم رو ترمز و با اشتیاق زیاد و احتمالا آب دهان روان(!) رفتم سراغ وانت! بعد کلی سر و کله زدن بالاخره ۳تا خربزه خریدم..

- : چقدر می شه؟

- : قابل نداره. (بدون مکث) چهار هزار و صد و پنجاه

کمی فک کردم این بنده خدا چه طوری با اون ترازوی نامیزون که هیچ وقت تراز نیست با این دقت صد و پنجاه تومنش رو هم حساب کرد!! ولی به هر حال ما ایرانی ها یه خاصیت چانه زنی هم داریم!!!!

- : آقا این چهار تومن. صد و پنجاه رو هم رضایت بده!

- : قابل نداره٬ برو یا علی.

ما هم نا خود آگاه لبخند رضایتی رو لبمون نشست که یهو این پیرمرد روستایی لبخند رو لبم خشک کرد...

- : حیف نیست به خاطر ۱۵۰ تومن خنده رو ازت بگیرم. خوشیت بیشتر از اینا می ارزه. روزی من هم دست کس دیگه اس. اگه چهار تومن هم بهت می دادم شب گشنه نمی خوابیدم...

.

.

یه عزیز غریبی تو کتاب غریبش اینجوری می فرمود:« ای فرزند آدم! تا آنگاه که خزینه روزی من پر است، تو نگران تمام شدن و نرسیدن روزیت مباش و بدان که خزائن من پیوسته پر خواهد ماند.»

.

.

.

یا علی