نمی دونم ساعت چند بود٬ فقط می دونم قسمت آخر سریال ترانه مادری تازه تموم شده بود.تو اتاق نشسته بودم دیدم از بیرون به طور وحشتناکی با سنگ به شیشه اتاق می زنن! اینجوریاست دیگه! هنوز داهات ما یه سری آدم قدیمی داره که روشهای سنتی را برای خبر رسانی استفاده می کنن! رفتیم دم در علت رو جویا شدیم. گفتن که می خوان برن شبگردی و بی ما صفا نمی ده! به هر حال رفقا الطافشون اینجوری شامل حال ما می شه! ما هم هیچ هنری نداشته باشیم لا اقل «دخول سرور فی قلوب» رو خوب بلدیم! ما هم گفتیم یه تنوعی به زندگیمون بدیم بد نیست. «قربت الی الله» ی بالا انداختیم و راه افتادیم. یه مدتی گذشت دیدیم اینجوری خشک و خالی حال نمی ده٬ گفتیم:« هر جا مغازه دیدی نگه دار٬ یه چیزی بخریم بدیم حضرت شکم میل بفرمایند تا اون دنیا نگن که در حقش ظلم کردیم» (رفقایی که ما رو زیارت کردن می دونن که ما به حق الشکم» خیلی بها می دیم!) یکی فنگ انداخت که مثل اینکه از دنیا عقبیا! الان چند ساله ۱۲ به بعد مغازه ها تعطیله. ما هم یه نگاه عاقل اندر سفیه انداختیم و آدرس یه مغازه ای رو بهشون دادیم که «مجمع الاراذل» بود. ( از صدق سر دوران جاهلیت(!) خوب اینجور جاها رو بلدیم). دم مغازه که رسیدیم دیدیم خلاف وعده دولت محترم این محل برق نداره! رفقا همه خوف کردن٬آخه بر خلاف دولت شهرداری هم به این محل الطافشون زیاده٬ حتی یه روشنایی هم اینجا نذاشته. ما رو شیر کردن و انداختن جلو.

القصه: رفتیم تو مغازه. چن قلم جنس گرفتیم٬ دیدیم یکی از هم میهنان محترم که مثل اینکه از پای بساط قدم رنجه کردن٬ تشریف آوردن داخل. با صدایی شیوا و لحنی زیبا فرمودند:«قربون دشتت٬ دو بشته پالمیر نقره ای (نوعی سیگار) بده». بعد یه نگاهی به محاسن ما انداخت و تا صاحب مغازه رفت سفارش آقا رو بیاره٬ خواست یه تیکه ای بندازه٬ گفت:« ... احمدی نژاد رو ... و ... قبل اینکه بگه قطی نداریم ۲ شاعت برق می رفت الان نیم شاعتم گذشته. ... شو». ما هم در جواب گفتیم:«چشت کور دندت نرم٬ همین ملت بهش رای دادن دیگه!» یه سری تکون داد و گفت:« چن وقت پیش رفته بود مجلش٬ نماینده ها ازش می پرسن٬ آقای احمدی نژاد شما چرا برق مردم رو قطع می کنی٬ این مردم به شما رای دادن. چی ژوری جواب مردم رو می دین؟ احمدی نژاد هم گفته: « جواب ابل..ن خاموشیشت!» واسه همینه زیاد خاموشی می زنه. مقداری کظم غیض فرمودیم. ولی متاسفانه یه نگاه غضب آلود از چشممون در رفت و به بنده خدا اصابت کرد. شهروند گرامی هم حساب کار دستش اومد و پالمیرا رو از رو پیشخون برداشت و رفت. ولی کم نیاورد٬ دم در برگشت و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهمون انداخت! تو دلمون گفتیم: این به اون در. ملت انتظار دارن تنبونشون رو هم رئیس جمهور بالا بکشه. حساب کتاب کردیم و اومدیم بیرون. تو مغازه چن تا شمع روشن بود و اونجا رو روشن کرده بود. ولی بیرون مغازه خیلی تاریک بود٬ هنوز چشممون عادت نکرده بود که اعلیحضرت نفس (ع) فرمودن: کاری نداره که از همون راهی که اومدی برگرد سمت ماشین. ما هم به حرفشون گوش دادیم. قدم اول رو که برداشتم الحمدلله به سلامت رد شدیم. کمی باد به قبقب (شایدم غبغب!)انداختیم که ایول به خودمون زیاد هم به چشم نیاز نداریم! چشتون روز بد نبینه! قدم دوم و سوم رو که برداشتم٬ یهو زیر پام خالی شد و خوردم زمین! دیدم افتادم توی یه دونه جوب آب به عمق نیم متر! ساق پام به شدت خورد به لبه جوب. خیلی درد داشت. تا سرم رو بلند کردم دیدم همون هم میهن رسید بالا سرم و داره کمکم می کنه بلند شم. ولی غرورم اجازه نداد. گفتم: چیزی نیست خودم بلند می شم٬ دستتون درد نکنه. به هر حال واسه ما افت داشت تو یه محل٬ جلوی چن تا لات و اربده کش کم بیاریم. به هر حال ما گاو پیشونی سفید بودیم! خلاصه با هزار زور و زحمت رسیدم به ماشین و سوار شدم... خونی که تو کفشم جمع شده بود رو احساس می کردم... همین که ماشین از مغازه دور شد٬ بالاخره تونستم داد بزنم.

.

.

الحمدلله این بار با چن تا بخیه و چن متر باند و چن تا آمپول و قرص به خیر گذشت. هر چی فک کردیم که واسه چی اینجوری شد یه نتیجه ای نرسیدیم. وقتی دکتر داشت بخیه می زد فک کردم نمی دونم به خاطر اعتمادی که به نفسمون کردیم زمین گیر شدیم٬ یا به خاطر اون خشمی که به همشهری مون گرفتیم اهل بخیه شدیم! یهو یه شعر از صائب اومد تو ذهنم:

تمییز خوب و بد روزگار کار تو نیست

چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش

.

.

خلاصه تا کشف دلیل اصلی این واقعه که از شکم شروع شد و به ساق پا ختم شد(!) شما نه به نفستون اعتماد کنید٬ نه به کسی نگاه بد داشته باشید!!!!

.

.

تلنگر: مایی که وقت نداشتیم تو این شهر لباس بخریم، واسه رفتن به مهمونی تو شهر دیگه لباس از کجا بیاریم؟! لباس گیر آوردما! یه لباس بود با مارک تقوا. قیمتش گرون بود. به قیمت همت! ما نداشتیم گفتیم می ریم یه چرخ می زنیم میایم. هنوزم دارم چرخ می زنم!
«اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفرلنا فیما بقی منه»
.
.
یوسف ما چند باشد در ترازو همچو سنگ
ای به همت از زلیخا کمتران غیرت کنید

.

.

.

مهمونی خوش بگذره

یا علی