جهت تهیه وسایل مورد نیاز برای شام، رفته بودیم نانوایی متجددین تا نان باكت تهیه كنیم. حالا بگذریم از چشم چرونی هایی كه كردیم و در وادی  «هر آنچه دیده بیند دل كند یاد» بیسكوییت و شیرینی كشمشی و كیك یزدی هم خرید كردیم (ضعیف النفس به ما می گن) همینطور در حال هوسرانی بودیم و به خودمون می گفتیم «حالا سالی یه بار این توفیق دست می ده نباید كفر نعمت كنیم! تنبیه نفس رو هم می ذاریم واسه بعد» تو همین حال و هوای هوسرانی بودیم كه یه پیرمرد تقریبا 70 ساله اومد تو مغازه. از همون دور یه سلام و احوالپرسی كرد انگار چند ساله كه ما رو می شناسه. همین طور كه نزدیك تر میومد شور و شوقش بیشتر می شد! كم كم داشت كار بالا می گرفت! حتی داشت به ماچ و بوسه می رسید كه ما جانب احتیاط رو رعایت كردیم!! داشتم فك می كردم این بنده خدا رو كجا دیدم كه رفت سراغ صاحبمغازه یه چاق سلامتی گرمتر از من با اون كرد تا خیالم راحت شد و شكم از بین رفت!! به احترام سنشون عقب وایستادم تا اول ایشون خرید كنن. یك كیلو كیك یزدی سفارش دادن. تا شاطر(به هر حال اونها هم نونوا محسوب می شن) رفت یك كیلو كیك یزدی رو بریزه و بكشه،‌ یرمرد اومد طرف من و ازم سوال كرد كه كیلویی چنده؟ منم از رو پیشخون قیمت رو خوندم و گفتم دو تومن. دست كرد از جیب كتش كیف پولش رو در آورد و كمی باهاش كلنجار رفت. دوباره اومد نزدیكتر و گفت: «پسرم هزارتومن چن تا دویستی می شه؟» با كمی تعجب گفتم:‌«5 تا». شاطر اومد و كیك یزدی ها رو گذاشت رو میز و گفت:‌«1 كیلو كیك یزدی» چقد می شه؟ «قابل نداره پدر جان! دو تومن» پیرمرد هم دست كرد تو كیفش و ده تا دوهزار تومنی (بیست تومن)درآورد و گفت «بفرمایید»

صاحب مغازه بیشتر از من تعجب كرده بود. با خودم فك كردم شاید بنده خدا از بازماندگان اصحاب كهف باشه و كمی دیر از خواب بیدار شده! ولی به سر و وضعش نمیومد كه ماقبل تاریخ باشه مخصوصاً به اون كراوات قرمز با خالهای مشكیش! چن دقیقه ای طول كشید تا واحد های پولی و حساب كتاب رو بهش یاد دادیم ولی باز هم یاد نگرفت. آخرش هم ازش اجازه گرفتم، از كیفش دو تومن درآوردم و گفتم پدر جان درسته... خوشحال از اینكه تونسته یه خرید انجام بده از در رفت بیرون... بنده خدا آلزایمر داشت...

حالا هی امروز و فردا كن. فردا آلزایمر می گیری چن نفر باید جمعت كنن!

.

.

بود از موی سفید امید بیداری مرا

بالش پر گشت آنهم بهر خواب غفلتم

.

.

.

یا علی