از راه رسیده بود،‌لباسش مناسب نبود. مهمون هم بود. دیگه دلشو زد به دریا به صاحبخونه گفت واسه فردا یه لباس میخوام.

از صاحبخونه خداحافظی كرد و اومد بیرون. سوار موتور شد هندل زد موتور روشن شد. تا صبح بیدار بود و خسته شده بود، پشت موتور دو سه بار چرت زد تا بالاخره كار دستش داد. افتاد تو جوب! به خیر گذشت هیچیش نشد فقط آستین های پیراهنش خورده شد. چاره ای نداشت... آستینش رو برید، شد آستین كوتاه.

 تا خواست از روی صندلی بلند شه، پیرهنش گیر كرد به لبه میز آهنی قدیمی دفترش و یه صدایی شنید، یه نگاهی به پیرهنش انداخت دید یك پارگی ال شكل به پیرنش نقش داده كه اونو از سكه انداخته... رفت پیش خیاط دوختش

داشت  بر می گشت سمت خونه. عاشق كوچه ای بود كه چند تا درخت چنار قدیمی و بلند داشت، همینطور قدم می زد و حال می كرد تا یهو احساس كرد یه چیز افتاد روی شونه اش، دست كشید ببینه چیه كه دستش كثیف شد، فضله پرنده بود... لباسشو شست

یهو مسافرت واسش پیش اومد، یادش رفت كه لباسشو از روی طناب برداره. بعد یك هفته برگشت دید اینقد زیر آفتاب مونده رنگ لباسش پریده... لباسو اندخت یه گوشه

با رفقاش رفته بودن فشم تا روز تعطیلی یه هوایی عوض كنن،همین لباس دم دستی رو پوشیده بود تا راحت باشه. جوجه هم خریده بودن. شد مسئول روشن كردن آتیش، وقتی داشت باد می زد هواسش پرت شد بادبزن خورد به منقل. یه تیكه ذغال پرید نشست رو پیرهنش... لباسش سوخت

.

.

یه لباس تقوا ازت خواستیم یادگاری تا هر وقت میبینمش یادت باشیم... زدیم لباس رو داغون كردیم! حالا چن روز دیگه میخوایم بیایم مهمونی پیشت لباس نداریم... قربونت برم! روم نمیشه تو اینهمه مهمون با یه لباس پاره بیام!