این روزها هركی از خیابان شریعتی رد شده باشه متوجه زحمات شهرداری محترم شده كه هم داره جدول كشی میكنه و هم خیابونها رو آسفالت... امروز ساعت 12:30 خیابان شریعتی پایین تر از پل صدر روبروی خیابان خاقانی. این آسفالتهای جدید ( برمیگردد به تعطیلات نوروز) هنوز خط كشی نشده است فلذا وسط خیابون معلوم نیست كجاش میشه. ما از خیابان خاقانی پیچیدیم تو شریعتی و چون وسطش معلوم نبود و حجم ماشین شمال به جنوب بیشتر بود و احتمالا كمی به سمت چپ تجاوز كرده بودند ما یكم زیادی پیچیدیم! صدای بوق موتور اومد... صدای ترمز یه موتور اومد ... یه موتور از سمت راست ماشین رد شد و ده متر جلوتر افتاد تو جوب آب عریض و طویل شریعتی! دقیقا مرز جایی كه جدولش رو شروع كرده بودن به كندن...

از ماشین پیاده شدیم سریع دویدیم طرفش... دو جای سرش زخم شده بود و به شدت خونریزی داشت. موتور رو از رو پاش برداشتیم و دوستان كمكش كردن از جوب بیاد بیرون... اولین جمله ای كه گفت(هنوز تو جوب وایستاده بود): به علی و اولاد علی راست گفت اونی كه گفت صدقه بدید! گفتیم حتما داغه،خون زیاد ازش رفته داره هذیون میگه!! نشستیم و شروع كردیم به تر و خشك كردنش و زنگ زدیم اورژانسم بیاد،(«اورژانس چیه؟ اون دستمال كاغذی رو 5 دقیقه رو سرم فشار بدم خوب میشه! زنگ نزنی ها» تماشگرها رو رد كردیم رفتن، زخمش رو شستیم و  بستیمش به مایعات. هركاری كردیم بشینه ننشست. «آقای محترم حرف گوش كن! از سرت خونریزی داری اگه وایستی فشار مغزت میفته میری تو شك» ... «عزیزم من! بچه سوسول امروزی كه نیستم! من هفت تا جون دارم چیزیم نمیشه تو برو. به مولا راست گفت هركی كه گفت صدقه بدید، من باید میمردم!!» هی اصرار كردم كه بالاخره كاشف به عمل اومد كه «بابا! ماتحتم بیشتر از سرم درد میكنه!» یه نگاه بهش كردم دیدم همچین ضربه ای هم نخورده گفت: «تو تنگه چزابه دو تا تركش خورد بهش! 48 ساعت تو جنازه ها بودم تا فهمیدن زنده ام. من سگ جونم! اونجا 48 ساعت خونریزی داشتم بدون آب و غذا زنده موندم این كه بچه بازیه! نترس هفت تا جون دارم چیزیم نمی شه تو برو. ولمون كن دیگه!» ... یه مرد 55-60 ساله با یه سیبیل پرپشت سفید و كله یكم تاس و  با دوتا انگشتر طلا كه رو یكیش در نجف بود تو دست راستش، یه انگشتر طلا تو دست چپش یه گردن بند طلا به كلفتی زنجیر چرخ دور گردنش كه یه پلاك با شمایل حضرت علی روش بود با دو تا سیم كارت یكی همراه اول و یكی ایرانسل با دوتا گوشی موبایل یكی چینی و اون یكی نوكیا 1200 كه بچه ها در حال خشك كردن گوشیش بودن و یه بسته سیگار بهمن سوئیسی و یه موتور بهمن 110 تو جوب آب شریعتی كجا و تنگه چزابه كجا؟!!! «همین الان رفته بودم خون بدم اینم جاش( آستینش رو تا بازو زد بالا و جاش رو نشون داد)! ولی مثل اینكه كم بود خدا خواست یكم دیگه اش رو هم تو جوب آب بریزم! ما كه راضی هستیم شما چرا شلوغش كردی؟! برو. قضا و قدر بود گذشت خدا رو شكر. اگه میخواست میكشت ولی زنده نگهم داشت!» تازه با اشاره دستش میله گرد رو جوب شریعتی رو دیدم كه نوكش تیز اومده بود بالا و فقط یه خراش رو پیشونیش انداخته بود!! «برو فقط یادت باشه صدقه بدی! همیشه صدقه بده! به علی و اولاد علی راست گفت كه صدقه بدید!» فندك رو از جیبش در آورد و دنبال سیگاری كه 1دقیقه پیش دستش بود و گذاشته بود تو جیبش داشت میگشت! 500cc برادران انتقال خون ازش گرفته بودن و حداقل 700cc هم جوب آب! هركی جای این بود با این اتفاقی هم كه واسش افتاد باید میرفت تو شك، حالا گم كردن یه بسته سیگار كه تو جیب پیراهنش باد كرده كه چیزی نیست!! بالاخره اورژانس رسید قبل اینكه بره سوار بشه گفت «جوون برو به كارت برس، اینقدم تو كار خدا فضولی نكن، برگشتم نبینمتا!!»

الان چن ساعتی از اتفاق گذشته ولی هنوز دارم بهش فك میكنم. راستش ما كلی ادعا لات بازی داریم!!! از این اتفاقها هم واسمون افتاده و خوف نكردیم ولی این مرده ... انگار نه انگار با مرگ برخورد كرد فقط اگه زاویه اش كمی حادتر بود رفته بود!! دقیقا معنای كلمه انگار نه انگار در موردش صدق میكنه! مثل یه اتفاق معمولی تو زندگیش ازش داشت رد میشد كه ما به قول خودش شلوغش كردیم و نگهش داشتیم! انگار كه جواب یه تلفن رو داده باشه... خیلی عادی بود! راستیتش ما هم دلمون از این آرامشها خواست!

حضرت علی علیه السلام: « به سوی مرگ پیشی گیرید؛ كه اگر از آن بگریزید شما را دریابد، و اگر بایستید شما را بگیرد، و اگر آن را فراموش كنید به یادتان می آورد!»