حدودا ساعت 6 رسیدم منزل، در حال رسیدگی به دستورات والده مكرمه بودیم كه فك كنم حدود 7:30 بود كه خوابم برد... در حالت خواب دو تا تلفن جواب دادیم .... موقع اذان از خواب بیدار شدم و خوشحال از ماه رجب گفتیم بریم بیرون دوتا ثواب جمع كنیم! رفتیم واسه مسجد شیرینی بخریم گفتن "تهیه شده!!" رفتیم نونوایی سنگكی گفتن "چندتا بدم؟! صلواتیه!" همین موقع تلفن زنگ خورد كه "فلانی در دسترس نبودی! واسه مسجد شیرینی میخواستیم كه نبودی" و ...

ما رو بگو كه خواستیم مثلاً‌ من باب "وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِن لِّیَبْلُوَكُمْ فِی مَآ آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَیْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِیعًا" ریا كنیم ولی نمی دونم چرا خدا اینجوری داشت ضدحال میزد بهمون!! واسه آدم زور داره ببینه همه دارن كار خیر انجام میدن ولی ...

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید

که می خورند حریفان و من نظاره کنم
 

هَبْ لِیَ الْجِدَّ فِی خَشْیَتِکَ وَ الدَّوَامَ فِی الاِتِّصَالِ بِخِدْمَتِکَ‏حَتَّى أَسْرَحَ