خونه تنها بودم و داشتم درس میخوندم که یهو تلفن خونه زنگ زد. یه بچه کوچولو بود که اشتباه گرفته بود. اسمش امیرعلی بود و اسم من هم مسعود صدا میزد!! بعد از ۵دقیقه که بهش ثابت شد من مسعود نیستم کلی خندید و گفت پس تو کی هستی؟! یه چند دقیقه ای هم بعدش باهاش بگو بخند داشتیم تا اینکه فک کنم مادر امیرعلی اومد و گوشی رو گرفت و عذرخواهی کرد...

تنهایی بد دردیه! از اون حرفای پیرمردی که معمولا از بعضی ها شنیدم. ولی بعضی جوونها هم از این حرفا میزنن. بعضی از مترقیون هم که ماشاالله به جانورهای مختلف پناه آوردن! این چن روز هم ما به علت تحصیل حسابی در منزل تنهاییم و کمتر از منزل بیرون میریم (البته دانشگاه و هیئت و فوتبال و بعضی وقتا مسجد و ... رو هم باید بریم!) ... چن روز اول خیلی تنهایی خوش میگذره خلاصه آدم یه کارایی با خودش داره که نیاز به تنهایی داره، ولی بعد از چن روز واقعا انسان نیاز خودش رو به یک متمم یا مکمل احساس میکنه! بعد از چند روز آدم عارف به "انتم الفقرا الی الله" میشه. عارف به "خلق الانسان ضعیفا" میشه و خلاصه آدم حسابی احساس خلاء میکنه. آدم دلش واسه اون همسایه ای که همیشه سر شام میاد در خونه رو میزنه و یا یخ میخواد و یا پیاز، تنگ میشه! آدم دلش واسه کسی که بهش دستور بده تا بره خرید تنگ میشه! آدم دلش واسه جدل تنگ میشه! آدم هرچند هم مشغول یه کاری باشه، دلش میخواد یکی زنگ خونه رو بزنه! آدم گوشش تیز میشه! دنبال یه صداهایی میگرده...

آدم تو تنهایی بیشتر یاد صاحبش میفته... واسه ما چه اتفاقی افتاده که بدون صاحبمون احساس تنهایی نمی كنیم؟!

امام مهدی (عج): ما در رعایت حال شما كوتاهى نمیكنیم و یاد شما را از خاطر نبرده ایم ، كه اگر جز این بود گرفتارى ها به شما روى می آورد و دشمنان، شما را ریشه كن میكردند. از خدا بترسید و ما را پشتیبانى كنید.