یه چند وقتی میشه كه امانتی دست ماست و به هر كی میگیم نمی یاد تحویلش بدیم، خلاصه خسته مون كرده... تا اینكه بهم گفتن برش دار واسه خودت، فقط بهمون بگو كه چی كارش میكنی... هرجا بردم نشونش دادم ازم نخریدن... دلال ها رو هم كه دیدید هزارتا عیب میذارن رو جنست و آخرشم نمی خرن... پیش هر كی بردیم تا حالا واسش ارزش نداشته كه بخواد بخره... راستم میگن یه ساك پر از آت و آشغال به درد كسی نمی خوره...  این سر آخری دیگه زد به سرم و ولش كردم وسط خیابون و رفتم... خودمم رفتم یه جا قایم شدم ... ولی هیچ كس نگاه به بار ما هم نكرد چه برسه ... دوباره رفتم ورش داشتم ... هر روز هم سنگین تر میشه ... كسی هم نیست كمكمون كنه... 

بر روی دست ماندن این بارها بس است ***       غیر از تو رو زدن به خریدارها بس است

در لطف تو تحمل آه فقیر نیست             ***                 فریاد صدای گرفتارها بس است

این نفس مانع است خودت بر طرف نما  ***           بین من و تو چیدن دیوارها بس است

من بندگی ز ترس جهنم نمی كنم        ***             بنده شدن بخاطر اجبارها بس است

خیلی گناه می كنم و توبه می كنم      ***  دیگر بس است این همه تكرارها بس است

 این بار را بخر كه دگر راحتم كنی          ***               بیهوده رفتن سر بازارها بس است

تو سفره را برای همه پهن می كنی    ***           در مهربانی تو همین كارها بس است

ما را بهشت هم مبر، اما قبول كن       ***               لبخند تو برای گنه كارها بس است

آری، فقط حسین مرا رد نمی كند ***     از این به بعد رفتن دربارها بس است