از من آدرس دیزی سرا می خواست كه بره دیزی بخوره، خیلی هم اصرار كرد كه یه جایی ببرمش كه 1000 تومن بیشتر ازش نگیره!!

گفتم: رفیق منو قبول داری؟

گفت: زیاد نمی شه كه شناختمت،‌ولی آره قبولت دارم.

گفتم: پس هیچی نگو دستتو بده به دستم و با من بیا.

گفت: كجا؟

نگاش كردم و خندیدم.گفتم: همین الان بهت گفتم چیزی نپرس.

سوار ماشین نشدیم چون راهی نبود. فقط باید اراده می كردیم كه بریم. پسر خوبی بود و خوب می دونستم دردش چیه و دواش كجاست. بردمش مغازه مش رسول(مشهدی رسول). هم می شد بهش بگی بقالی هم عطاری هم آجیلو خشكبار و هم ترشك و لواشك. ولی قره قروتش حرف نداشت. هیچ كس سن مشدی رو نمی دونست از بابا بزرگم هم كه می پرسم می گه از وقتی اومدیم تو این محل مغازه مشدی همین جوری سر پا بود. آدم خیلی عجیب غریبی بود. من هر بار كه می رم پیشش كار نداره كه من چی می خوام خودش دست می كنه تو خرجین و بهم شیره انگور می ده. چه بگم بستنی می خوام یا اخیراً هم رانی می خوام اون به من شیره انگور می ده. فقط یه بار بهم قره قروت داد. به قول خودش خیلی شیطونی كرده بودم و خواست مثلاً‌ ادبم كنه.

سرتونو درد نیارم. رفتیم در مغازه مشتی. گفت: پس كو دیزی؟

گفتم: هر چی كه بخوای مشتی داره. سفارش بده (خواستم حالشو بگیرم).

رفت طرف ویترینه مشتی. گفت: حاجی می شه از این پسته خندون هات بچشم.

مشتی سرشو بلند كرد. یه نگاه انداخت به محمد. همین كه چهره اش رو دید لبخند زد ولی همین كه منو دید دوباره اخم كرد.گفت: آقا محمد مغازه واسه خودتونه! هر چی می خوای وردار.از قدیم به من مشهدی می گفتم. خیلی وقت بود كسی بهم حاجی نگفته بود.معلومه اهل دلی!

محمد محو تماشای مشتی شده بود و نمی تونست ازش دل بكنه.منم اون موقع مث الان بچه بودم و بلا نسبت عین یابو به مشتی نگاه می كردم كه این اسم محمد رو از كجا بلده؟!!

محمد گفت: بادام هم داری؟

گفت: دارم.

گفت: فندوق چی؟

گفت دارم.

گفت: از اون نقل ها كه سر دامادها می ریزن چی؟

گفت: دارم.

.............

......

هی محمد می پرسید كه اینو داری و اونو داری. مشتی هم می گفت دارم. انگار محمد داشت مشتی رو محك می زد كه ببینه چی كاره است.

محمد گفت: عشق چی؟

مشتی چیزی نگفت. دوباره سرشو بلند كرد و به چشای محمد زُل زد.منم برگشتم به محمد خیره شدم. هیچی نمی فهمیدم و فك می كردم این دوتا دارن با هم كل كل می كنن. خیلی هم تعجب كرده بودم كه مشتی كه اینقد اهل یكی بدو نبود. چشای محمد سرخ سرخ شده بود.بازم نفهمیدم.

مشتی گفت: آقا محمد. اینو كه خودت داری. واسه چی می خوای جنس منو ببری.بیا اینجا فهمیدم چی می خوای. رفت دست كرد تو  همون خرجینی كه از تو همون به من شیره انگور میداد.دستشو زود بیرون نیاورد. كمی اینور و اونور كرد انگار می خواست از ته خورجینش چیزی در بیاره.بازم من نفهمیدم و فك می كردم كه شیره انگوره.

مشتی یهو بلند گفت:داش محمد پیداش كردم.باید چشاتو ببندی. یه نگاهی به من كرد و گفت تو هنوز بچه ای برو بیرون.

محمد چشماشو بست و دستشو گرفت جلو.(از اینجا به بعدو محمد چن شب بعد واسم تعریف كرد).

تا تو رفتی بیرون بوی گلاب همه جا رو رفت. از بوی گلاب بهتر بود. قبلاً هیچ جا بوشو نشنفته بودم. كه حاجی گفت: چیه بوش مستت كرد؟ حال كردی؟ ما این جنسا رو به هر كسی كه نمی دیم.خیلی باهات حال كردم. دستتو بیار جلو.

دستمو بردم جلو دستمو گرفت. یه چیز گرمو نرمی (مثل گِل بود فقط گرم بود و از گل هم خیلی نرمتر) گذاشت تو دستم. دلم یه جوری شد. این احساسو نمی تونم بهت بگم چون نمی فهمی. گفتم: حاجی این چیه؟

گفت: به نظرت چی میاد؟

گفتم: نمی دونم.هر چیزی كه هست باید چیز خوبی باشه.

گفت: حلوای تن تنانی،‌تا نخوری ندانی.

منم دیگه نتونستم دوام بایرم و همه حلوا رو یه جا خوردم.

.

.

تموم شد. مغازه حاجی تعطیل شد. دنیا تموم شد. مرگ بود، خوردم و تموم شد. از این زندان خلاص شدم.

.

.

از اون به بعد منم به مشتی می گم حاجی. تا كه واسه ما هم فرجی بشه. كه سر آخر حاجی به من گفت: شیدا تو باید شیدایی كنی و باید مست بشی. باید با این دنیا حال كنی.

یه شوخی هم كرد. گفت: حیف كه منكرات گیر می ده!‌وگرنه واسه تو آب انگوری كنار گذاشتم. پس فعلاً به شیره دلت خوش باشه.

به یاد شهید محمد عبدی شهادت 1378 ایرانشهر.