تبلیغات
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد - مطالب عمومی

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نكرد

یه بنده خدایی همیشه می گفت یا واسه خودت برنامه نریز یا اگه برنامه می ریزی تا تهش برو! یعنی تا اون ته تهش! بعد اینكه این حرف رو شنیدم كمی فك كردم این بنده خدا كه مثل من نیست بی حساب حرف بزنه. واسه همین یه نگاهی به برنامه هایی كه قبلاً ‌ریخته بودم و خرابشون كردم انداختم، دیدم خوب من‌اه تنبل بی همت كم كمش 20 تا برنامه ریختم و اكثراً تا تهش نرفتم. ازش سوال كردم حالا مثلاً برنامه ریختیم و عمل نكردیم چی؟ گفت: خدا به غلط كردن میندازدت!!

گذشت ما هر چی كنكاش كردیم ببینیم خدا كجا دهن ما رو سرویس كرده كه ما نفهمیدیم، به نتیجه نرسید كه نرسید. خلاصه بی خیال شدیم. تا همین قبل ماه رمضان كه غلط اضافه كردیم و برنامه زیارت عاشورا بعد نماز صبح رو استارت زدیم، تا یه وقتی می خوندیم و كم و بیش اثراتش هم شامل ما میشد. تا اینكه دقیقاً بعد ماه رمضون (روز عید فطر) نمی دونم چی شد، خلاصه ازمون سلب شد... ما هم كه راحت زدیم به بیخیالی!!

اتفاقاً هی تو ذهنم هم می گذشت كه:«خودمونیما! ما كه این برنامه رو ترك كردیم ولی انگار حضرت حق حواسشون مشغول سیارات دیگه بود و یادش رفت دهنمون رو مورد عنایت قرار بده» تا همین چن شب پیش دم غروب‌، مسجد قلهك سر راهم بود گفتیم تف به ریا بریم یه حالی به خدا بدیم! رفتیم داخل. تو حیاط مسجد همین دم در، یه آب سرد كن بود. ما هم كه هنوز عادت(!) آب نخوردن تو ماه رمضون رو ترك نكرده بودیم با ولع رفتیم سراغ این آب سرد كن. جاتون خالی آب مفصلی خوردیم، به حدی طول كشید كه پشتم صف درست شد!! سر آخر هم با آستینمون دم دهنمون رو پاك كردیم و تا اومدیم بند و بساطمون رو از رو زمین بلند كنیم و راه بیافتیم. نفر بعدی یك جرعه آب میل فرمودند و گفتند:« سلام بر حسین». گریه ام گرفت. یادم اومد كه دقیقاً‌ از عید فطر تا الان موقع آب خوردن یادم رفته كه سلام بدم... جاتون خالی چه نمازی شد.. هی می گفتم خدا غلط كردم، خدا غلط كردم...

دیدم لازم نیست خدا واسه به غلط كردم انداختن ما فرشته عذاب نازل كنه... یهو دیدی حسین رو ازمون گرفت. اون وقت چه غلطی بكنیم؟!

.

.

الهی العفو

یا علی


الان چند وقته كه به ما وحی نازل نمی شه و حتی دریغ از یه الهامی كه بتونیم باهاش پز بدیم! تو این شرایط پلیتیكی معمولاً‌ دست به دامن حسین كوچولو می شدیم كه از طرف ایشون واسه ما گشایشی بشه كه متاسفانه از همسایگی ما اسباب كشی كردن و رفتن! خلاصه اخرین نه فیلمی دیدیم نه كتابی خوندیم نه كار قابل عرضی انجام دادیم كه بخوایم سرتان را درد بیاریم! خیالتون رو راحت كنم شما هم مثل من بگیرین تخت بخوابین. قول میدم اگر مثل اصحاب كهف 300 سال هم بخوابم و بعد خدا ما رو مورد عنایت قرار بدهند و دوباره بیدار كنند، همون بادمجون بی آفت بمونم! مطمئناً هم در اسرع وقت با محیط سازگار سازگار می شویم از نوع "كن فیكون". عین خیالم هم نیست كه در چه حكومتی باشم. چه این دولت به اصطلاح كریمه! چه در آن دولت یار. نمونه اش همین فضای جدید میهن بلاگ، كه اولش گفتم كی حال داره با این كار كنه ولی الان عادت كردم!

.

.

بعضی وقتا (الان كلی واسه خودم كلاس گذاشتم كه نگفتم همیشه) یك احساس تنفر عجیبی در "نفس لوامه"ام می پیچه، دیدینی! آقا شدیم سیب زمینی. اونم چه سیب زمینی فرد اعلایی!

بچه ها چه بلایی داره سرمون میاد؟! دنیا رو آب ببره، باز هم ما میایم و وبلاگمون رو چك می كنیم كه نظر جدید چی داریم؟! دیگه نه رگ غیرتی میزنه بیرون، نه هیچ چیز دیگه! به قول خودمون ... بی خیال قول خودمون كه همش آبرو ریزیه! رفیق كم كم داریم همه چیزمون رو پای تلویزیون و روزنامه و اینترنت و هزارتا كوفت و مرض به اصطلاح تكنولوژی(به قول ایرانی ها فن آوری)از دست می دیم.

.

.

به هیچ جا نرسد هركه همتش پست است   *****   پر شكسته خس و خار آشیانه شود

.

.

.

واسه پر شكسته ها دعا كنید!

یا علی


شب عید فطر هر چی sms می زدم failed می شد. کم کم داشت اعصابم خورد می شد که بی خیالش شدم. رفتم سر وقت مفاتیح تا اعمال شب عید رو بخونم. شروع کردم به خوندن که زنگ sms گوشیم در اومد٬ همین جوری پشت سر هم sms رفقا بود که تبریک عید می گفتن. دوباره رفتم جواب بدم که باز هم failed شد... بی خیال شدم... با یکی دو نفر تماس گرفتم و عید رو تبریک گفتم... بقیه رو هم بی خیال شدم... رفتم سر مفاتیح

یه ماه روزه و نماز و عبادت کردیم حالا فردا باید بریم سر نماز عیدفطر از خود خدا عیدی بگیریم٬ به واسطه اعمالمون... یهو یاد sms افتادم... اگه اعمالی رو که انجام دادیم همش failed بشه اون وقت با چه رویی بریم در خونه خدا ... یاد یه روایت از امام علی (ع) افتادم:

اگر مردم می دانستند که چه مقدار از اعمالی که انجام می دهند هنوز بالا نرفته بر می گردد روی سرشان٬ از قبولی اعمالشان نا امید می شدند...

حالا اگه این اعمالمون failed بشه می تونیم بی خیال بشیم؟!!

جا داره کل سال رو برای قبولی ماه رمضان بریم در خونه خدا. البته قبلش خالص شیم. حیف که خودمم یادم میره!

.

.

.

عیدتان مبارک

یا علی


نمی دونم ساعت چند بود٬ فقط می دونم قسمت آخر سریال ترانه مادری تازه تموم شده بود.تو اتاق نشسته بودم دیدم از بیرون به طور وحشتناکی با سنگ به شیشه اتاق می زنن! اینجوریاست دیگه! هنوز داهات ما یه سری آدم قدیمی داره که روشهای سنتی را برای خبر رسانی استفاده می کنن! رفتیم دم در علت رو جویا شدیم. گفتن که می خوان برن شبگردی و بی ما صفا نمی ده! به هر حال رفقا الطافشون اینجوری شامل حال ما می شه! ما هم هیچ هنری نداشته باشیم لا اقل «دخول سرور فی قلوب» رو خوب بلدیم! ما هم گفتیم یه تنوعی به زندگیمون بدیم بد نیست. «قربت الی الله» ی بالا انداختیم و راه افتادیم. یه مدتی گذشت دیدیم اینجوری خشک و خالی حال نمی ده٬ گفتیم:« هر جا مغازه دیدی نگه دار٬ یه چیزی بخریم بدیم حضرت شکم میل بفرمایند تا اون دنیا نگن که در حقش ظلم کردیم» (رفقایی که ما رو زیارت کردن می دونن که ما به حق الشکم» خیلی بها می دیم!) یکی فنگ انداخت که مثل اینکه از دنیا عقبیا! الان چند ساله ۱۲ به بعد مغازه ها تعطیله. ما هم یه نگاه عاقل اندر سفیه انداختیم و آدرس یه مغازه ای رو بهشون دادیم که «مجمع الاراذل» بود. ( از صدق سر دوران جاهلیت(!) خوب اینجور جاها رو بلدیم). دم مغازه که رسیدیم دیدیم خلاف وعده دولت محترم این محل برق نداره! رفقا همه خوف کردن٬آخه بر خلاف دولت شهرداری هم به این محل الطافشون زیاده٬ حتی یه روشنایی هم اینجا نذاشته. ما رو شیر کردن و انداختن جلو.

القصه: رفتیم تو مغازه. چن قلم جنس گرفتیم٬ دیدیم یکی از هم میهنان محترم که مثل اینکه از پای بساط قدم رنجه کردن٬ تشریف آوردن داخل. با صدایی شیوا و لحنی زیبا فرمودند:«قربون دشتت٬ دو بشته پالمیر نقره ای (نوعی سیگار) بده». بعد یه نگاهی به محاسن ما انداخت و تا صاحب مغازه رفت سفارش آقا رو بیاره٬ خواست یه تیکه ای بندازه٬ گفت:« ... احمدی نژاد رو ... و ... قبل اینکه بگه قطی نداریم ۲ شاعت برق می رفت الان نیم شاعتم گذشته. ... شو». ما هم در جواب گفتیم:«چشت کور دندت نرم٬ همین ملت بهش رای دادن دیگه!» یه سری تکون داد و گفت:« چن وقت پیش رفته بود مجلش٬ نماینده ها ازش می پرسن٬ آقای احمدی نژاد شما چرا برق مردم رو قطع می کنی٬ این مردم به شما رای دادن. چی ژوری جواب مردم رو می دین؟ احمدی نژاد هم گفته: « جواب ابل..ن خاموشیشت!» واسه همینه زیاد خاموشی می زنه. مقداری کظم غیض فرمودیم. ولی متاسفانه یه نگاه غضب آلود از چشممون در رفت و به بنده خدا اصابت کرد. شهروند گرامی هم حساب کار دستش اومد و پالمیرا رو از رو پیشخون برداشت و رفت. ولی کم نیاورد٬ دم در برگشت و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهمون انداخت! تو دلمون گفتیم: این به اون در. ملت انتظار دارن تنبونشون رو هم رئیس جمهور بالا بکشه. حساب کتاب کردیم و اومدیم بیرون. تو مغازه چن تا شمع روشن بود و اونجا رو روشن کرده بود. ولی بیرون مغازه خیلی تاریک بود٬ هنوز چشممون عادت نکرده بود که اعلیحضرت نفس (ع) فرمودن: کاری نداره که از همون راهی که اومدی برگرد سمت ماشین. ما هم به حرفشون گوش دادیم. قدم اول رو که برداشتم الحمدلله به سلامت رد شدیم. کمی باد به قبقب (شایدم غبغب!)انداختیم که ایول به خودمون زیاد هم به چشم نیاز نداریم! چشتون روز بد نبینه! قدم دوم و سوم رو که برداشتم٬ یهو زیر پام خالی شد و خوردم زمین! دیدم افتادم توی یه دونه جوب آب به عمق نیم متر! ساق پام به شدت خورد به لبه جوب. خیلی درد داشت. تا سرم رو بلند کردم دیدم همون هم میهن رسید بالا سرم و داره کمکم می کنه بلند شم. ولی غرورم اجازه نداد. گفتم: چیزی نیست خودم بلند می شم٬ دستتون درد نکنه. به هر حال واسه ما افت داشت تو یه محل٬ جلوی چن تا لات و اربده کش کم بیاریم. به هر حال ما گاو پیشونی سفید بودیم! خلاصه با هزار زور و زحمت رسیدم به ماشین و سوار شدم... خونی که تو کفشم جمع شده بود رو احساس می کردم... همین که ماشین از مغازه دور شد٬ بالاخره تونستم داد بزنم.

.

.

الحمدلله این بار با چن تا بخیه و چن متر باند و چن تا آمپول و قرص به خیر گذشت. هر چی فک کردیم که واسه چی اینجوری شد یه نتیجه ای نرسیدیم. وقتی دکتر داشت بخیه می زد فک کردم نمی دونم به خاطر اعتمادی که به نفسمون کردیم زمین گیر شدیم٬ یا به خاطر اون خشمی که به همشهری مون گرفتیم اهل بخیه شدیم! یهو یه شعر از صائب اومد تو ذهنم:

تمییز خوب و بد روزگار کار تو نیست

چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش

.

.

خلاصه تا کشف دلیل اصلی این واقعه که از شکم شروع شد و به ساق پا ختم شد(!) شما نه به نفستون اعتماد کنید٬ نه به کسی نگاه بد داشته باشید!!!!

.

.

تلنگر: مایی که وقت نداشتیم تو این شهر لباس بخریم، واسه رفتن به مهمونی تو شهر دیگه لباس از کجا بیاریم؟! لباس گیر آوردما! یه لباس بود با مارک تقوا. قیمتش گرون بود. به قیمت همت! ما نداشتیم گفتیم می ریم یه چرخ می زنیم میایم. هنوزم دارم چرخ می زنم!
«اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفرلنا فیما بقی منه»
.
.
یوسف ما چند باشد در ترازو همچو سنگ
ای به همت از زلیخا کمتران غیرت کنید

.

.

.

مهمونی خوش بگذره

یا علی


بعد از چن وقت بالاخره پا داد و الحمد لله توفیق داشتیم بریم به دكان سلمانی. صبح ساعت 9اراده كردیم كه بریم سلمونی ولی وقتی وارد سلمونی شدیم ساعت 12:45 بود! (حال كردین اراده را!!). دیدم شلوغه یه نوبت گرفتیم رفتیم!!!‌ (حال كردین پشتكار را!!!). یه نماز اول وقت زدیم به بدن و دوباره رفتیم سلمونی (اگه حوصله تون سر رفت برین پاراگراف بعدی، چون حالا حالا ها می خوام مقدمه چینی كنم) راستی گفتم چینی، یاد المپیك افتادم (حرف حرف میاره دیگه!). نمی دونم چرا غیور مردان جمهوری اسلامی (راستی این پسوند اسلامی كه میاد مو به تن آدم سیخ می شه! آدم یاد دانشگاه آزاد میافته!!)هر چه تلاش كردن، ثمر نداد؟! بنده خدا،‌ علی آبادی همه جایزه های چن صد میلیونیش رو دستش باد كرد! تازه فاكتور گرفتیم از كارخون های ماشین سازی! فك كنم آه بر و بچ المپیادی دامن ورزشكار ها رو گرفت. هی گفتن به ما جایزه نمی دن، عوضش به ورزشكاری كه یه مدال می گیره از قیمت پایه 75 میلیون شروع می كنن می رن به بالا! (گفتم كه اگه حوصله تون سر می ره برین پاراگراف بعدی! حالا دیگه فایده نداره، چون پاراگراف بعدی از همین حالا شروع شد!!!)

پاراگراف بعدی: خلاصه... تو سلمونی نشسته بودیم كه دیدیم بحث حضار محترم هم درباره المپیكه! خواستیم در بحث شركت كنیم كه دیدیم بحث اینقدر تخصصی‌اه كه جهت حفظ آبرو بهتره كه وارد نشیم! بحث درباره مسابقات دو میدانی بود و درخشش قهرمان جهان (آقای احسان حدادی) كه تو دور مقدماتی هفدهم و حذف شد... یه بحث هایی می كردن كه دهان ما مدام از تعجب باز مونده بود.(ادبا به خاطر زیاد به كار بردن كلمه بحث در جملات گذشته ایراد نگیرند!) به خودم گفتم شاید اینا فقط دو میدانی كارن كه اینقد اطلاعات دارن و دارن از نوع پرتاب قهرمان جهان ایراد می گیرن. در حال تعجب بودم كه یكی گفت: آقا سیروس (آرایشگر) قربون دستت، بی زحمت اون كانال رو بچرخون،‌كانال 3 بسكتبال ایران آرژانتین داره. (گفتم آخ جون لا اقل من از بسكتبال بیشتر از دو میدانی و پرتاب دیسك سر در میارم) تا كانال رو عوض كرد، ایران یه پرتابش خراب شد.

یهو یه نفر داد زد: « نمی دونم این مربی رو از كجا آوردن، هنوز نمی دونه كه موقع پرتاب یه نفر رو باید بذاره زیر تور كه این ریواندها رو بندازه تو اون تور لامسب! الكی الكی امتیاز از دست می دن!!!»

-          :« معلوم نیست اون دراز وسط زمین چی كار می كنه، اسمش چی بود؟

آروم گفتم:«حامد حدادی»

یه نگاه از رو تعجب به من كرد،(فك كنم، فك می كرد كه لالم و حرف نمی زنم!!):«آره همون حامد حدادی، گردن شكسته با این بازیش از بنفیس NBA هم واسش دعوت نامه اومده!!!!!!)

-          :«خاك بر سرشون كوارتر اول 5 تا عقبن، همین جوری بازی می كنن كه از روسیه 100 تا خوردن دیگه

ما هاج و واج آقایون رو سیر می كردیم، یهو تو این هیر و ویری برق هم رفت!! آقا چشتون روز بد نبینه! اول كمی دری وری حواله رییس جمهور محترم كردن! بعد هم شروع كردن به بحثهای مربوطه به وزارت نیرو و ...

من كه دم در نشسته بودم دیدم مغازه روبرویی برق داره، بعد كاشف به عمل اومد كه فیوز پریده و رییس جمهور محترم هیچ كاره است! همشون 10 ثانیه بابت قضاوت اشتباه شون ساكت شدن، داشت سكوت ادامه دار می شد كه ایران یه توپ دیگه روی تور خراب كرد...!!!!!!!!!! روز از نو روزی از نو.

رفقا بیاید یكم كمتر حرف بزنیم، یكی ملیجك ناصرالدین شاه را خواب دید كه وضعش خرابه. گفت تو كه آزارت به مورچه هم نمی رسید چرا وضعت خرابه؟! دلقك گفت: «چون هر شوخی كه تو دنیا كردم، اینجا جدی گرفتن!!». نزدیك ماه رمضانه عادت كنیم به كم حرف زدن. رو تك تك حروف باید جواب پس بدیما!

.

.

پیامبر (صل الله علیه و آله ) می فرمایند: «خداوند بنده ای را بیامرزد كه سخن نیكو بگوید و بهره ای برد، یا خاموش ماند و سلامت ماند».

.

.

.

یا علی


  • کل صفحات:5  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  •   

همه پیوندها