یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نكرد

دلش حال و هوای مشهد كرده بود. حال و هوای تك تك صحنهای با صفای حرم امام رضا. شب دلش گرفت. از ته دل آرزو كرد كه اونجا باشه. تو عالم مكاشفه چشماش رو باز كرد دید، تو حرم امام رضا (ع) وایستاده. تو صحن جا نبود. خیلی شلوغ بود. اذن دخول گرفت و آهسته به سمت ضریح قدم برداشت. جمعیت از جلوش كنار می رفتن. تا رسید به ضریح طلایی امام رضا(ع). سر به ضریح گذاشت و شروع كرد به درد و دل. حال عجیبی داشت. یك لحظه حضور آقا را احساس كرد. سرش رو بلند كرد، چشمهای پر از اشكش رو باز كرد. دید پیكر بی جان حضرت رو قبرشون خوابیده. از چیزی كه تعجب كرد. این بود كه چرا امام رضا(ع) كه با سم شهید شدن، سینه و بدنشون پر از تیر بود. مبهوت زیارت حضرت بود و زار زار به اون وضعیت گریه می كرد. كه متوجه شدن حضرت به طرفشون اومدن. از حضرت علت اون وضعیت را خواستار شدن. حضرت فرمود: این تیرها كه به قلبم خورده. اثر گناهانی است(نگاه نا محرم) كه زوار من در حرم من مرتكب می شوند.

.

.

قبل از اینكه برم تو هئیت دم در هئیت سرم رو بلند كردم تا به بیرق سلام بدم، جوانهای دسته گل مردم، عاشقای امام حسین (ع) رو دیدم كه دم در وایستادن و تو نمی رن. یاد شبهایی افتادم كه بدون اجازه پدر و مادر می رفتیم هئیت. الان می فهمم كه اون موقع چرا وقتی به آقا سلام می دادم، دلم كمتر می شكست. بچه های عزیزی كه جون صد تای مثل من گناهكار فدای قدمهایی كه برای امام حسین(ع) برمی دارن، چرا دم در هئیت منتظر می شین و خدای نكرده، زبونم لال، به گناه می افتین؟!

.

.

مگه قبول نداریم كه این زمان و این مكانی كه ما هستیم. صاحبی داره؟!

مگه قبول نداریم كه این سرزمین كه ما در آن زندگی می كنیم سرزمین صاحب الزمانه؟!

مگه ادعا نداریم این ملك، حرم امام زمان (عج) است؟!

.

.

عزیز من! نمی خواهد كه واسه امام زمانمون حبیب و بریر وجعفر و عون و مسلم و عباس و علی اكبر (علیهم السلام) باشیم. حد اقل شمر و هرمله نباشیم. كه تیر به قلب حضرت بزنیم.

.

.

.

نثار آرامش دل بی حضرت زینب(س) هر روز محرم 69 صلوات.

در هئیات نائب الزیاره باشید.

یا علی


روز بدی نبود. بعد كلی سر و كله زدن با اساتید یا بعضاً «صمٌ بكم» سر كلاس نشستن و بعدش هم تا موقع اذان مغرب تو جلسه بودن،‌ كمی احساس رضایت داشتم كه هی! امروزمون به بطالت نگذشت. راستی یادم رفت بگم بالاخره تو دانشگاه ما با رایزنی های بسیار نماز جماعت مغرب و عشا امروز كلنگش خورد. ما هم یه نماز فوری زدیم به كمرمون و راهی خونه شدیم.

تو راه دم در مغازه كنار دانشگاه (معروف به شاپور) دو سه تا بچه رو دیدم كه داشتن تو سرو كله هم می زدن. از لباسایی كه پوشیده بودن معلوم بود تو جیب هر كدومشون دو برابر جیب من پول هست. یا اگه هم نیست با یه اشاره به بابی یا مامی پر می شه. حدس می زنی سر چی دنبال هم می كردن؟!

تبلیغ پفیلا رو دیدین؟! كه پیرمرده داره پفیلا رو با نوه اش تقسیم می كنه.«یكی مال من» و «یكی مال تو». خلاصه اینا یه پفیلا خریده بودن و خیلی با كلاس به همین صورت تقسیم بندی كردن و خوردن و از شانس بدشون آخرش یه دونه اضافی اومد و اینا سر همین یه دونه «ذرت بوداده» كلاس گذاشتن رو تعطیل كردن و افتادن به جون هم. آخرشم اون یه دونه قسمت آبی شد كه گوشه خیابون جمع شده بود. همین كه افتاد تو آب وایستادن همدیگه رو نگاه كردن. بعد چن ثانیه هر سه تاشون بغض كردن و دوباره شروع كردن به دعوا!

منم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهشون انداختم و یه لبخند ملیح تحویلشون دادم و رفتم. تو راه هی فك می كردم كه چقدر زود بزرگ شدیم. انگار همین دیروز بود كه با پسرخاله ها با كلی ذوق و شوق از مامان بزرگ( خدا رحمتش كنه) پول می گرفتیم یه پفك نمكی بزرگ  20 تومنی می خریدیم. همون جا رو پله های جلو مغازه یا اولین اختلاف سطحی كه پیدا می كردیم (بعضاً كنار جوب)می نشستیم. همین طوری با همون دستای كثیفمون شیرجه می زدیم تو پفك. همین طور تند تند می خوردیم كه از قافله جا نمونیم! سر آخر هم پفكی اضافه نمی امد كه بخوایم سرش دعوا كنیم. پفك خوری كه تموم می شد،‌قبل ازاینكه از جامون بلند شیم به سبك گربه های كنار جوب دستمون رو كه تا مچ (و شاید تا آرنج) پفكی بود می لیسیدیم! تا اسراف نشه! شاد و خندون می رفتیم خونه كه می دیدیم مامانامون دارن با مامان بزرگ بحث می كنن كه شما بچه ها رو بد عادت می كنین! مامان بزرگم هم كه الهی نور به قبرش بباره یه لبخند تحویلشون می داد و می گفت:« دستم هنوز بوی پوشك عوض كردن شما رو می ده، اون وقت شما به من می گین چی كار كنم، چی كار نكنم؟! برین كهنه هاتونو بسابین.»‌ یه چشمك هم به ما می زد. وقتی مامان بزرگ اینجوری پشت ما در میومد انگار تموم دنیا رو به ما می داد. ولی عوضش تا مامانامون می دیدن اوضاع به ضررشونه و نیش ما هم تا پشت هیپوفیزمون بازه، سریع گوشمون رو می پیچوندن و ما رو می انداختن تو اتاق و 2 ساعت حبس می خوردیم.

حالا واسه خودمون مردی شدیم. بزرگ شدیم، وقت سر خاروندن هم نداریم. تو همین افكار 20 دقیقه سر خیابون دولت منتظر ماشین بودم. كه بالاخره یه پیكان زوار در رفته نگه داشت. بغل دستیم یه مرد 35 ساله بود كه یه بچه ی تقریباً یه ساله كه كاملاً (از ترس سرما) پوشونده بودش، بغلش بود. از لباس صورتی رنگش حدس زدم كه دختر باشه. تا اینكه باباش روش رو باز كرد. وآآآآی اگه بدونی چه قد ناز و با نمك بود. از اون بچه هایی بود كه دلت می خواد با دندون لپش رو از ته بكنی! روش به طرف من بود همین كه چشماش با اون مژه های بلندش به نگاه من افتاد، نمی دونم چی شد كه زد زیر خنده. خنده اینقد به صورتش میومد كه دلم داشت ضعف می رفت. دو سه بار با انگشت به لپای آویزونش زدم اونم هی می خندید تا اینكه باباش متوجه شد. گفت چیه «پانته آ؟!‌ واسه چی می خندی؟!» پانته آ هم با چشم به من اشاره كرد و گفت «نی نی».

به خودم گفتم یه بچه ی ۳۰ سانتی هنوز بهت می گه «نی نی» و تو می گی چه قد زود بزرگ شدم!


از من آدرس دیزی سرا می خواست كه بره دیزی بخوره، خیلی هم اصرار كرد كه یه جایی ببرمش كه 1000 تومن بیشتر ازش نگیره!!

گفتم: رفیق منو قبول داری؟

گفت: زیاد نمی شه كه شناختمت،‌ولی آره قبولت دارم.

گفتم: پس هیچی نگو دستتو بده به دستم و با من بیا.

گفت: كجا؟

نگاش كردم و خندیدم.گفتم: همین الان بهت گفتم چیزی نپرس.

سوار ماشین نشدیم چون راهی نبود. فقط باید اراده می كردیم كه بریم. پسر خوبی بود و خوب می دونستم دردش چیه و دواش كجاست. بردمش مغازه مش رسول(مشهدی رسول). هم می شد بهش بگی بقالی هم عطاری هم آجیلو خشكبار و هم ترشك و لواشك. ولی قره قروتش حرف نداشت. هیچ كس سن مشدی رو نمی دونست از بابا بزرگم هم كه می پرسم می گه از وقتی اومدیم تو این محل مغازه مشدی همین جوری سر پا بود. آدم خیلی عجیب غریبی بود. من هر بار كه می رم پیشش كار نداره كه من چی می خوام خودش دست می كنه تو خرجین و بهم شیره انگور می ده. چه بگم بستنی می خوام یا اخیراً هم رانی می خوام اون به من شیره انگور می ده. فقط یه بار بهم قره قروت داد. به قول خودش خیلی شیطونی كرده بودم و خواست مثلاً‌ ادبم كنه.

سرتونو درد نیارم. رفتیم در مغازه مشتی. گفت: پس كو دیزی؟

گفتم: هر چی كه بخوای مشتی داره. سفارش بده (خواستم حالشو بگیرم).

رفت طرف ویترینه مشتی. گفت: حاجی می شه از این پسته خندون هات بچشم.

مشتی سرشو بلند كرد. یه نگاه انداخت به محمد. همین كه چهره اش رو دید لبخند زد ولی همین كه منو دید دوباره اخم كرد.گفت: آقا محمد مغازه واسه خودتونه! هر چی می خوای وردار.از قدیم به من مشهدی می گفتم. خیلی وقت بود كسی بهم حاجی نگفته بود.معلومه اهل دلی!

محمد محو تماشای مشتی شده بود و نمی تونست ازش دل بكنه.منم اون موقع مث الان بچه بودم و بلا نسبت عین یابو به مشتی نگاه می كردم كه این اسم محمد رو از كجا بلده؟!!

محمد گفت: بادام هم داری؟

گفت: دارم.

گفت: فندوق چی؟

گفت دارم.

گفت: از اون نقل ها كه سر دامادها می ریزن چی؟

گفت: دارم.

.............

......

هی محمد می پرسید كه اینو داری و اونو داری. مشتی هم می گفت دارم. انگار محمد داشت مشتی رو محك می زد كه ببینه چی كاره است.

محمد گفت: عشق چی؟

مشتی چیزی نگفت. دوباره سرشو بلند كرد و به چشای محمد زُل زد.منم برگشتم به محمد خیره شدم. هیچی نمی فهمیدم و فك می كردم این دوتا دارن با هم كل كل می كنن. خیلی هم تعجب كرده بودم كه مشتی كه اینقد اهل یكی بدو نبود. چشای محمد سرخ سرخ شده بود.بازم نفهمیدم.

مشتی گفت: آقا محمد. اینو كه خودت داری. واسه چی می خوای جنس منو ببری.بیا اینجا فهمیدم چی می خوای. رفت دست كرد تو  همون خرجینی كه از تو همون به من شیره انگور میداد.دستشو زود بیرون نیاورد. كمی اینور و اونور كرد انگار می خواست از ته خورجینش چیزی در بیاره.بازم من نفهمیدم و فك می كردم كه شیره انگوره.

مشتی یهو بلند گفت:داش محمد پیداش كردم.باید چشاتو ببندی. یه نگاهی به من كرد و گفت تو هنوز بچه ای برو بیرون.

محمد چشماشو بست و دستشو گرفت جلو.(از اینجا به بعدو محمد چن شب بعد واسم تعریف كرد).

تا تو رفتی بیرون بوی گلاب همه جا رو رفت. از بوی گلاب بهتر بود. قبلاً هیچ جا بوشو نشنفته بودم. كه حاجی گفت: چیه بوش مستت كرد؟ حال كردی؟ ما این جنسا رو به هر كسی كه نمی دیم.خیلی باهات حال كردم. دستتو بیار جلو.

دستمو بردم جلو دستمو گرفت. یه چیز گرمو نرمی (مثل گِل بود فقط گرم بود و از گل هم خیلی نرمتر) گذاشت تو دستم. دلم یه جوری شد. این احساسو نمی تونم بهت بگم چون نمی فهمی. گفتم: حاجی این چیه؟

گفت: به نظرت چی میاد؟

گفتم: نمی دونم.هر چیزی كه هست باید چیز خوبی باشه.

گفت: حلوای تن تنانی،‌تا نخوری ندانی.

منم دیگه نتونستم دوام بایرم و همه حلوا رو یه جا خوردم.

.

.

تموم شد. مغازه حاجی تعطیل شد. دنیا تموم شد. مرگ بود، خوردم و تموم شد. از این زندان خلاص شدم.

.

.

از اون به بعد منم به مشتی می گم حاجی. تا كه واسه ما هم فرجی بشه. كه سر آخر حاجی به من گفت: شیدا تو باید شیدایی كنی و باید مست بشی. باید با این دنیا حال كنی.

یه شوخی هم كرد. گفت: حیف كه منكرات گیر می ده!‌وگرنه واسه تو آب انگوری كنار گذاشتم. پس فعلاً به شیره دلت خوش باشه.

به یاد شهید محمد عبدی شهادت 1378 ایرانشهر.

 


حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می كنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حكایت همیشگی!
پیش از آنكه با خبر شوی


لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
      چقدر زود
              دیر می شود !
 "قیصر امین پور"

قیصر امین پور

 

تا کی نوبت ما شود؟!!
شادی روحش صلوات


هی می گویی هلو و همه چیز به چشمت سنگ است. خُب این عیب از چشم است! چشمت را درست كن. دست كن آن سنگ ریزه را از گوشهء چشمت بردار. حالا خوب نگاه كن. دیدی عیب از تو بود؟! از تو كه نه، از چشم تو. حالا نگاه كن. هلو را نگاه كن وبخور. بخور و كیفش را ببر.

رفقا! هر چه سریعتر بیاین اون سنگ ریزه را از گوشه چشممون برداریم. وگرنه كم كم باور می كنیم كه دنیا سنگ است و هلو نیست!! از همین الان دنیا رو قشنگ ببین.


  • کل صفحات:5  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  •   

همه پیوندها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات