تبلیغات
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد - مطالب یادگاری

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نكرد

از راه رسیده بود،‌لباسش مناسب نبود. مهمون هم بود. دیگه دلشو زد به دریا به صاحبخونه گفت واسه فردا یه لباس میخوام.

از صاحبخونه خداحافظی كرد و اومد بیرون. سوار موتور شد هندل زد موتور روشن شد. تا صبح بیدار بود و خسته شده بود، پشت موتور دو سه بار چرت زد تا بالاخره كار دستش داد. افتاد تو جوب! به خیر گذشت هیچیش نشد فقط آستین های پیراهنش خورده شد. چاره ای نداشت... آستینش رو برید، شد آستین كوتاه.

 تا خواست از روی صندلی بلند شه، پیرهنش گیر كرد به لبه میز آهنی قدیمی دفترش و یه صدایی شنید، یه نگاهی به پیرهنش انداخت دید یك پارگی ال شكل به پیرنش نقش داده كه اونو از سكه انداخته... رفت پیش خیاط دوختش

داشت  بر می گشت سمت خونه. عاشق كوچه ای بود كه چند تا درخت چنار قدیمی و بلند داشت، همینطور قدم می زد و حال می كرد تا یهو احساس كرد یه چیز افتاد روی شونه اش، دست كشید ببینه چیه كه دستش كثیف شد، فضله پرنده بود... لباسشو شست

یهو مسافرت واسش پیش اومد، یادش رفت كه لباسشو از روی طناب برداره. بعد یك هفته برگشت دید اینقد زیر آفتاب مونده رنگ لباسش پریده... لباسو اندخت یه گوشه

با رفقاش رفته بودن فشم تا روز تعطیلی یه هوایی عوض كنن،همین لباس دم دستی رو پوشیده بود تا راحت باشه. جوجه هم خریده بودن. شد مسئول روشن كردن آتیش، وقتی داشت باد می زد هواسش پرت شد بادبزن خورد به منقل. یه تیكه ذغال پرید نشست رو پیرهنش... لباسش سوخت

.

.

یه لباس تقوا ازت خواستیم یادگاری تا هر وقت میبینمش یادت باشیم... زدیم لباس رو داغون كردیم! حالا چن روز دیگه میخوایم بیایم مهمونی پیشت لباس نداریم... قربونت برم! روم نمیشه تو اینهمه مهمون با یه لباس پاره بیام!


بعد از اینكه تعطیلات عید تموم شد و روز قبل اینكه سال جدید بریم دانشگاه،‌ رفتیم سلمونی تا یه حالی به سرمون بدیم. بعد سلام و علیك گرم با استاد سلمانی(!) نشستیم تو صف. آرایشگر یكی یكی سرها رو می تراشید، صورتها رو صفا می داد و پیش بند رو باز می كرد. هر چی مو تو پارچه بود رو زمین می ریخت. بعد یه تكونی به پیش بند می داد و می گفت امر دیگه ای باشه؟! قابلی نداره!!!!

ما كه در مشاغل مختلف سیر كرده بودیم و نكته برداری می كردیم، هر چی به این بنده خدا نگاه كردیم، نكته اخلاقی نتونستیم ازش در بیاریم! نه از شونه و نه از قیچی و نه از ماشین ریش تراش و نه از مهارتش! یه لحظه به خودم اومدم كه نكنه تو ایام عید حس فضولیم كم شده یا خدای نكرده IQ  پایین اومده. یهو عصبانیت یكی از مشتری ها كه از اون پسر خوش تیپ های مو قشنگ بود، منو به خودم اورد: آقا این چه وضعه شه؟!! تو كه نصف پشت موم رو كوتاه كردی! اگه بلد نیستی بگو بلد نیستم! اول كه گند زدی به جلو موهام حالا اینم از پشت موم!

خلاصه این پسرك تقریبا17 ساله همین جوری داشت سر اوستا 37 یا 8 ساله داد و بیداد می كرد و اوستا هم بنده خدا خجالت می كشید. یه پیره مرده كه دم در سلمونی نشسته بود(بعد كاشف به عمل اومد كه بابا همین پسره است) گفت: بچه چقد غر می زنی؟ وقتی ما همسن شما بودیم و می رفتیم سلمونی، دوتا مدل بود، یا كله ات رو از بیخ با ماشین می زد(كه اكثرا همین جوری بود) یا اگه می خواست واسه ات كلاس بذاره یه طاس (كاسه) می ذاشت رو سرت و دورش رو با ماشین می زد. (یه چیز تو مایه آلمانی). ریش و قیچی هم دست اوستا بود! ما هم جرات نداشتیم حرفی بزنیم!

اوستا با هزار زور زحمت كله ی پسره رو جمع كرد و راهیش كرد. بعدش نوبت یه پسر دبستانی بود. همین كه خواست بره رو صندلی بشینه، چون قدش كوتاه بود اوستا یه تخته گذاشت زیرش! تا بیاد بالاتر.(یاد بچگی های خودم افتادم) اوستا با مهربونی پرسید: كوچولو خیلی كوتاه كنم؟! پسره كه معلوم بود دم عیدیه موش تازه بلند شده و خیلی هم خوشش اومده گفت: نه زیاد كوتاه نكن، فقط یه جوری بزن كه تو مدرسه بهم گیر ندن!

اوستا خندید و از تو آیینه به بابای پسره نگاه كرد و با سر اشاره كرد كه چی كارش كنم؟ بابا هم با اشاره به اوستا فهموند كه كوتاه كوتاهش كن!! تازه فهمیدم كه چرا وقتی بچه بودم، اوستا هیچ وقت كله ام رو اونطور كه می گفتم نمی زد!!  وهیچ اختیار و اراده ای نداشتم.

درستش هم همینه، بچه كه نباید غر بزنه! هر چی بزرگترش می گه باید گوش كنه.

.

.

معصوم می فرمایند: در اطاعت امر خدا مومن باید مانند مرده در زیر دست غسال باشد.


این چن روز دوباره یاد قدیما افتادم. بازی های قدیمی!

چه بازی هایی داشتیم ولی الان چی؟!

یه بازی بود كه بیشتر راست كار دختر خانم ها بود. یه دایره درست می كردن دستاشونو با هم زنجیر می كردن و آروم شروع می كردن به چرخیدن ... بلند می خوندن:

" آسیاب بچرخ.

می چرخم.

تندتر بچرخ.

می چرخم.

آسیاب بشین

می شینم

آسیاب پاشو

پا می شم.

آسیاب بچرخ

می چرخم

تندتر بچرخ

می چرخم!

آسیاب تندترش كن، تندتره تندترش كن. آسیاب تندترش كن، تندتر تندترش كن. آسیاب تند...

همین طور سرعت چرخش رو زیاد می كردن تا بالاخره. یكی كم می آورد و دیگه نمی چرخید!!

.

.

خیلی وقتا پیش میاد كه تو زندگی مون یه سری كارها رو انجام می دیم و فك می كنیم كار خوبی داریم می كنیم!! در حالیكه در همون موقع یه كار واجبتر داشتیم! ولی دلمون نخواسته كه كار خوبتر رو انجام بدیم و تنبلی كردیم!

خدمت حضرت آیةالله بروجردی رسیدند و عرض كردند كه انسان بسیار مومنی از دنیا رفته، واسشون یه نامه بنویسین كه فلان جا دفنش كنن، چون گفتن نیاز به اجازه شماست.  حضرت دست به قلم بردن بنویسن كه یه سوال پرسیدن:‌ این بنده خدا تا الان چه كارها كرده كه شما می گین بسیار مومن هستن؟! عرض كردن : انسان بزرگی بود طی 15 سال اخیر بلا استثنا در نماز جماعت ها شركت كردن و همیشه هم در صف اول بودن. تا این را گفتن حضرت قلمشون را رها كردن. عرض داشتن مگه ما حرف بدی زدیم. حضرت فرمودند: حرف شما یعنی این فرد طی 15 سال كاری واجبتر از نماز اول وقت نداشته!

خیلی وقت ها پیش میاد از ترس اینكه بخوایم خلاف نفسمون عمل كنیم، پشت یه كار خوب قائم می شیم! (به قول قرآن نفسشون (شیطان) اعمالشون رو براشون زینت می ده) حتی بعضی وقت ها خودمون می دونیم كه به جای اینكار كه داریم می كنیم، فلان كار واجبتره كه انجام بدیم! ولی چون رو خودمون كار نكردیم، افسارمون دست نفسمونه!

یه مثال دیگه بزنم!

می دونی چرا شیطون به انسان سجده نكرد! شیطونی كه هزاران سال عبادت خدا رو می كرد،‌ و به قول خودمون خاطر خواه شدید خدا بود، كه اگه خدا لب تر می كرد جون می داد، وقتی خدا امر كرد، چرا به انسان سجده نكرد؟!

چون دلش نمی خواست! بدبخت گفت حاضرم صدها هزار سال ترا سجده كنم (چون دلم می خواد و خوشم میاد) ولی یكبار به آدم سجده نكنم! اگه شیطون كمی رو خودش كار كرده بود، كمی تو دهن نفس خودش زده بود. هیچ وقت بد بخت نمی شد. و به جای عبادت كمی هم اطاعت خدا رو میكرد.

ما كه خدای نكرده نمی خوایم شیطون شیم. پس اگه نفست بهت گفت: آسیاب بچرخ! بگو نمی چرخم. اگه گفت بشین. وایستا! با این كارها قوی می شی. یادته كه گفتم اونی كه قوی تره باقی می مونه! بزن تو دهن خودت تا وقتی كه آسیاب تند تند شروع كرد به چرخیدن، تو كم نیاری و از آسیاب نیافتی!

می دونی كه آسیاب الان از آسیابی كه بچگی سوارش می شدی، خیلی بزرگتر شده!‌ اگه بیافتی...!


فك كنم گفته بودم وقتی كه مدرسه می رفتم ته كلاس می نشستم. یه روز معلم زیست شناسی مون داشت از اعصاب و سیستم عصبی بدن آدمی زاد سر كلاس حرف می زد و ما هم شش دانگ حواسمون رو داده بودیم، چون خیلی قشنگ توضیح می داد. یهو نفهمیدم چی شد كه قاطی كرد و گچی كه دستش بود را با تمام قدرت پرت كرد طرف من. منم جا خالی دادم و گچ خورد به دیوار. ما هم كه هنوز رگه هایی از پرخاش گری تو ما بود سریع از جا بلند شدیم كه استاد خیلی مهربانه گفت بشین.

معلم شروع كرد به توضیح دادن كه سیستم عصبی آدم اینجوری كار می كنه با همین سرعت كه دیدین. اول نور از طریق چشم اومدن گچ به سمتت رو به اعصاب حسی می آره،‌ بعد اعصاب حسی این خبر رو با سیناپس ها به نورون های رابط مغزی می رسونن. اونجا تصمیم گیری می شه و حاصل تصمیم گیری از طریق اعصاب حركتی به اندامی كه قراره پاسخ مربوطه رو بدن مخابره می كنن. اونا هم (مثلاً ده تا عضله) كاملاً به صورت هماهنگ یك حركت رو كه جاخالی بود انجام می دن. كل این پروسه تو 0/03 ثانیه انجام می شه. منم خواستم ابراز وجودی كنم و گفتم: حالا ما آدم تیز بین و تیز هوشی بودیم، اگه كسی كند ذهن بود یا حواسش نبود چی؟!

استاد گفت: خب اونی كه كند ذهن باشه گچ می خوره تو چشمش و كورش می كنه! به همین سادگی! منم اون موقع به استاد گفتم: اینكه نامردیه! استاد گفت این قانون طبیعته. اونی كه قوی تره زنده می مونه!

الان كه كمی سواد دار تر شدم فهمیدم كه آدم تو هزارم ثانیه تصمیم می گیره! راستی هزارم ثانیه باریك تره یا پل صراط!

كمكتون كنم!

حتماً تو این یه ماه داستان حر را شنیدین. وقتی امام بهشون فرمودن كه مادرت به عزات بشینه! حر تا اومد جواب بده كمی مكث كرد و گفت: افسوس كه مادر تو برترین زنان عالم است و ... حر به اجر همین مكثی كه كرد ( چند هزارم ثانیه) آدم شد.

حواست جمع اطرافت هست! شاید یكی داره یه تیر به سمتت شلیك می كنه یا یكی دیگه داره تو را به یاری می خوونه! گوش حیوانی را كر كن تا گوش انسانیت بشنود و زبان انسانیت لبیك گوید.

.

.

این یك قانون است: كسی كه قوی تر است باقی می ماند!

.

.

حضرت حق فرمودند: خود را به سلاح نماز و صبر تجهیز كنید.


یادش بخیر!

قدیما رو می گم. یادش بخیر بچه بودیم. به قول بزرگتر ها نمی فهمیدیم. ساده بودیم. بازی می كردیم. چه بازی هایی هم می كردیم...

یادش بخیر!! بازی عرفانی(!) داشتیم. اون موقع ها كه از شیطنت خسته می شدیم، یا بابامون یا بزرگترمون دعوامون می كردن و می گفتن ساكت باشین می خوایم بخوابیم. (معمولاً بعد از ناهار). می رفتیم تو اتاق و بازی های كم سر و صدا تر می كردیم. اون موقع تلویزیون كارتون های خوبی هم داشت ولی ما معمولاً ترجیح می دادیم كه خودمون بازیگر باشیم تا بازی دیگران رو تماشا كنیم! (واقعاً چقد فهمیده بودیم!!)

اتل متل توتوله، گاو حسن چه جوره.........

تاب تاب خمیر، شیشه و پنیر،‌ دست كی بالا....

كمی سنمون رفت بالاتر هم شاه دزد وزیر بازی می كردیم.

ولی یه بازی عرفانی داشتیم. دو نفر می نشستیم روبرو هم، یكی می گفت «از من می ترسی یا از خدا؟». ما هم سریع جواب می دادیم « از خدا.» بعد فوت می كرد تو چشممون و تا پلك می زدیم می گفت:‌«‌سوختی!»

الانم خودمون با خودمون بعضی وقت ها از این بازی ها می كنیم(عمداً‌ یا سهواً) و هنوزم می سوزیم! اینجوریاست دیگه!!

البته بعضی وقت ها كه تو فازیم،‌ یا حال مناجات داریم،‌ یا تو هیئتیم و تو حال خودمون نیستیم، یا بعضی وقت ها كه به واسطه ی برخی اعمال از خدا می ترسیم، این بازی را می كنیم و نمی سوزیم! ولی ای كاش این نسوختن ها تا چن دقیقه بعدش هم ادامه داشت.

چی می شد كه همیشه از خدا می ترسیدیم؟!

قال امیرالمومنین:«الا فعملوا فی الرغبة كما تغعلون فی الرهبة»

در رغبت و اشتیاق همون طور عمل كنید كه در هنگام ترس عمل می كنید.

.

.

.

اون بازیه كه بهت گفتم یادت نره! سر هر كاری كه می كنی، بگو!

.

.

.

یا علی.

 

 




همه پیوندها